نوشتههایم را نخوان، آرایشت به هم میریزد


بسم الله.
این رو گفتم كه پام اون ور گیر نباشه و خدا نیاد بگه با اسم من شروع نكردی. اما آخه هر كاری رو كه با بسم الله شروع نمیكنند. میكنند؟ آره كه میكنند. آدم میخواد خلاف كنه هم باید با خداش صادق باشه. بگه خداجون میدونم هستی. اما شتر دیدی ندیدی!
این دور و بریهای ما دارن روی اعصاب تخیلی ما راه میرن باز. نمیدونم باید چی كار كنم. هی میآن و از ازدواج حرف میزنند و دل ما رو قلقلك میدن. آخه مرامتون رو شكر. این جوری كه جلوی آدم از دختر جماعت و ضعیفه جماعت میحرفید خوب آدم دلش قیلی ویلی میره دیگه. بعد آدم مجبور میشه میره و ازدواج میكنه و فاتحه! من حال و حوصلهی این دخترای نق نقو رو ندارم ها!!! (باور نكنید!) كه بیان هی بشینن جلوی آدم و بحرفن كه:
ـ سروش جونم! بیا بریم با هم دیگه بیرون قدم بزنیم. (عُق)
ـ سروش جون! میری برای صبحونه نونِ سنگك داغ بخر. (عمراً)
ـ سروشیِ من! من رو دوست داری؟ (وای .... دارم بالا می آرم)
ـ سروشِ .... (این جای خالی اسم خودش رو میگه!) ! دوست دارم! (من كه بالا آوردم.)
یا مثل بعضیها میگن:
ـ حاج آقا ! حالتون خوبه كه ان شاء الله. (شكرا جزیلا)
ـ آقا ! شام میل دارید تا سفره رو پهن كنم؟ (جوووووووون)
ـ حضرت والا ! اجازه میدین یه زنگی به مادرم اینا بزنم؟ (نُچ .... خودشون میزنگن)
آره دیگه. من حال و حوصلهی این مسخره بازی ها و افهها رو ندارم. من یه زن میخوام قُلدر!
ـ هو! پدر سوخته! برو كهنهی این بچه رو عوض كن دیگه. (نه! این خیلی بده!)
ـ سروش! زودی برو دو تا نون بخر و بیا! (خیلی بد نیست .... اما بازم بَده)
ـ شام آمادهست ها! نیای سرد میشه (وا !!! خوب الآن كه رستورانیم. دیگه خبر دادن نداره كه!)
البته راستش رو بخواهید من از این جور دخترا خوشم نمیآد.
یه كسی رو میخوام كه دلش با من باشه. نه رئیسش باشم. نه رئیسم باشه. من شوهرش باشم و اون زنم. (ووی ... دلِِ آدم غش میره.)
البته همین نه ها! فرهنگ برام خیلی مهمه. اصلا شاید رفتم و از یه كشور دیگه زن گرفتم. (آرزو بر جوانان عیب نیست!) مثلا یه زنِ افغانی! .... نه!!! .... این خیلی ضایعست .... یه زنِ ژاپنی .... نه. اینم از چشاش خوشم نمیآد .... میترسم نتونم سفیدیِ چشمهاش رو ببینم .(عادت من رو كه تو نگاه كردن میدونید. قبلا گفته بودم. توی یه دونه از شطحیاتها)
زنِ اروپایی هم كه به كلاس كارِ ما نمیخوره .... زنِ عرب چی؟ شاید بدك نباشه. البته خطّهاش (همون كشورش!) مهمه. مثلا از این عربهای عربستان و این حرفها اصلا خوشم نمیآد. اما مثلا از لبنانیها یا یه چیزی تو اون مایهها بدم نمیآد. (واه واه .... چه پر مدعا!)
اما شاید هم نه! شاید همین ایرانیهای خودمون بهتر باشن. مثلا یكی كه خونوادهاش رو میشناسم. یكی كه مثل خودم فارسی بلده. مثل خودم دل داره. مثل من دلش كوچیكه .... مثل خودم تنهاست .... مثل خودم دیوونهست .... مثل خودم گریه میكنه .... مثل خودم میخنده .... مثل خودم داد میزنه .... مثل خودم. مثل خودم . مثل خودم (دستمال بدم اشكهاتونن رو پاك كنید؟)
نمیدونم اصلا. دارم دوباره مزخرفات ردیف میكنم ها! اما من فعلا قصد ازدواج ندارم. یعنی هم قصد دارم، هم قصد ندارم. تا چی پیش بیاد. خدا نكشه این آدمی رو كه به ما پیشنهاد ازدواج داد. گفت برو و با فلانی ازدواج كن. برو با فلانی فامیل شو. برو .... . من نمیخوام فكرم رو مشغول كنم. شاید هم میخوام. تا چی پیش بیاد.
البته این مورد بین پسرها و دخترها فرق میكند كه در مورد ازدواج كردن تصمیم بگیرند. معمولا پسرها مقدمتا باید تصمیم بگیرند و دخترها موخرتاً. یعنی پسرها اول تصمیم میگیرند و میروند خواستگاری و دخترها بعد از آن باید تصمیم بگیرند و انتخاب كنند. یعنی پسرها در تصمیم مقدم هستند. البته این قضیه در ایران اینگونه است. اما در فرنگ مواقعی میشود كه دختر به خواستگاری پسر میرود. (چه حالی میده!)
فرض بفرمائید شخصی را (پسر) كه میخواهد ازدواج كند و خوانوادهاش اجازه نمیدهد. خانواده البته برای خودش دلایل منطقیای دارد. مثلا شرایط مالی آقا پسر، شرایط عقلی آقا پسر(یعنی تا حدودی به كمال عقلی نرسیدن)، وضعیت تحصیلی آقا پسر و هزار و یك دلیلِ منطقی دیگر. این بندهی خدا حالا باید چه كاری انجام دهد؟
بعضی(!) میروند پیش یكی از دوستان و رفقایشان و سعی میكنند تا با صحبت كردن با دوستشان خود را به این نتیجه برسانند(!) كه الآن نمیتوانند ازدواج كنند. یعنی سر دلِ خودشان را شیره بمالند. برخی به سراغ دوستانشان میروند تا با آنها مشورت كنند. مشورت كنند و به نتیجهای كه رسیدند عمل كنند. حال میتواند این نتیجه تصمیم قویتر بر ازدواج كردن باشد یا بالعكس.
اما برخی دیگر كه هول هستند و نمیخواهند باور كنند كه شرایطشان مساعد نیست، میروند به یكی از دوستان یا شخصی كه با او ارتباطِ مشاورهای دارند، میگویند كه برود و مخِ خانواده محترم را بزند!!!
برود و بگوید كه: "حضرات خانواده! این آقا پسر شما باید ازدواج كند. به فلان دلیل و بهمان علت و .... "
نمیدانم شما هم با من هماندیشه هستید كه پدر و مادر آدمی، بیشتر مواقع آدمی را از همه بهتر میشناسند یا نه؟! حتی بعضی مواقع بهتر از خود آدم. این كه انسان یكی را (مشاور!) كوك كند تا برود و با خانوادهاش صحبت كند، یعنی ضعف. یعنی این كه آدم نمیتواند مشكلش را خودش با خانوادهاش حل كند. آن قدر بزرگ نشده كه بتواند با راه حلهای منطقی با خانوادهاش صحبت كند و مشكلش را حل كند. بعد این آقا پسر گه طور میتواند یك خانواده را بچرخاند خدا عالم است! خانوادهای كه از این جور مشكلات كم ندارد. البته این وقتی بدتر میشود كه خانواده واقعا راست میگوید و این آقا پسر واقعا شرایط ازدواج را ندارد. و خدا رحم كند به این آقا پسر وقتی كه با اصرار برود و ازدواج كند.
یكی از همین موارد در اطرافیان من اتفاق افتاده است. خدا ختم به خیر كند. ان شاء الله.
من دخترا رو نمیدونم. اما ما پسرا وقتی حرفِ ازدواج و از این جور چیزا میشه، فیلِمون یاد هندستون میكنه و .... .
دخترا این سوال رو جواب بدن :
فكر میكنید پسرها در مورد چه مواردی از مسائل مربوط به ازدواج، توی جمعهای چند نفرشون حرف میزنند؟
(میتونید جوبهاتون رو به صورت پیام خصوصی بفرستید. اما لطف كنید و نظر واقعیتون رو بدید. لطفا.)
راستی اگه من ازدواج كنم، خوانندههای وبنوشت بیشتر میشن یا كمتر؟ جدی سوال كردم ها. فكر كنم خوانندهها كمتر بشن. نظر شما چیه؟