دو سه قدم بزرگ تا ازدواج!

سه شنبه 3 مرداد 1385 06:07 ق.ظ
طبقه بندی:ا - ز - د - و - ا - ج، 

 

  • یه بار با یكی از مسئولین دانشگاه می‌حرفیدیم و بحث رسید به موضوع شیرین ازدواج و وام ازدواج و از این حرف‌های خوشمزه. بعدش از من پرسید: می‌خوای ازدواج كنی؟ من هم به‌ش گفتم كه: من روزی كه یه كار پیدا كنم، همون شبش می‌رم خواستگاری! اونم گفت: پس دوست داری ازدواج كنی. (آخه كی بدش می‌آد؟!)

  • اما یه چیزی هست كه ذهن من رو به خودش مشغول كرده. اونم اینه كه مگه ما توی احادیث نداریم كه این‌جور چیزها رو خدا جور می‌كنه. خیلی‌ها هم این رو می‌گن. یعنی می‌گن كه دیدیم كه اون‌هایی كه كار نداشتن و ازدواج كردن، كارشون هم جور شده. اما من نمی‌دونم چرا این رو نمی‌تونم به‌ش ایمان بیارم. این حرف رو كه خدا كمك می‌كنه رو رد نمی‌كنم ها! اما آرامش درونی ندارم. اگه داشتم شاید همین امشب می‌رفتم خواستگاری! یكی من رو راهنمایی كنه.

  • حالا این هم كه حل بشه و من ایمان بیارم و به فرض هم برم خواستگاری و ازداج كنم و گیگیلی گیگی، باز یه مشكل داریم(من و زن جونم با هم اون مشكل رو داریم!) اون هم نونه! یعنی از كجا باید نون بخوریم. خوب من باید برم سر كار. حالا چه كاری؟ نمی‌دونم. اصولا با این رشته‌ای كه من الآن دارم می‌خونم می‌تونم برم دنبال كارهایی مثل قضاوت و وكالت و مشاور قضایی و از این جور كارهای حقوقی. اما خوب من زیاد نمی‌خوام با این جور كارها خودم رو مشغول كنم. من از همون بچه‌گی‌ترهام یه مامان جونم می‌گفتم كه من یه روز معلم و استاد می‌شم. پس اگه بخوام حرف بچه‌گی‌ترهام رو عملی كنم باید برم استاد ومعلم بشم. استاد كه نمی‌تونم بشم. چون من الآن مدركش رو ندارم. (یه كارشناسی هم ندارم فعلا!) پس استاد دانشگاهی بمونه برای آینده. می‌مونه برای معلمی. اون هم كه به ما نمی‌دن. چون معلم زیاده!!! پس ما (من و زن جونم!) باید چی جوری نون بخوریم؟!

  • آهان. یكی از دوستان می‌گفت حالا اگه نون نبود گوشت بخورین. پیتزا بخورین. كباب بخورین و .... .


ا ـ ز ـ د ـ و ـ ا ـ ج

پنجشنبه 8 تیر 1385 11:06 ق.ظ
طبقه بندی:ا - ز - د - و - ا - ج، 

 

  1. این كت و شلواره به من می‌آد؟ تازه خریدمش. پولش از وامِ دانشجوییه!

 

  1. من كه كم نمی‌آرم. هر چی خودت رو خوشگل‌تر كنی، منم می‌رم و خوشگل‌تر می‌شم. اگه هفته‌ای یه بار موهات رو رنگ كنی، من هفته‌ای دوبار رنگ می‌كنم. اگه هر روز یه شلوار بپوشی، من هر روز دو تا شلوار می‌پوشم.(این كه نمی‌شه. اونم تو این گرما!) هر چی كل بندازی، منم كم نمی‌ذارم و باهات كل كل می‌كنم.

 

  1. راستی این چه دماغیه برای خودت درست كردی؟ واه واه. اون دماغ قبلیت خیلی بهتر بود ها! آدم كلی حال می‌كرد وقتی اون رو می‌دید؟ جدی می‌گم ها! هر موقع كه اون دماغت رو می‌دیدم، انرژی مثبت می‌گرفتم جونِ تو!

 

  1. این همه جلوی آدم عشوه می‌ری كه چی بشه؟ مگه دین و ایمون نداری؟ نمی‌گی اگه من هوایی بشم چی كار باید بكنم؟ نمی‌گی اگه من دلم  «ا ـ ز ـ د ـ و ـ ا ـ ج» بخواد چه خاكی باید توی سرم بریزم؟ آخه لا مصّب !!! نمی‌دونی یه دفعه این آقا پسره‌ی گل و گلاب اگه نتونه پول در بیاره و نتونه «ا ـ ز ـ د ـ و ـ ا ـ ج» كنه، گناهش گردن توئه؟ نمی‌گی؟ اگه دین و ایمون سرت نمی‌شه، انصاف داشته باش! یه ذره رعایت كن. چیه همین جوری پر و پاچه‌ات رو ریختی بیرون و هی نازنازك راه می‌ری و عشوه می‌آی؟ هر روز یه جور مدل مو می‌ذاری و هر روز یه رنگی به موهات می‌زنی؟ این همه خودت رو رنگارنگ می‌كنی كه چی؟ می‌خوای دل‌بری كنی؟ خاك تو سرت!

 

  1. كار و باری نداری؟ من می‌خوام برم با اون دوست دخترم یه لیوان قهوه بزنم تو رگ! (یعنی یه فنجون قهوه نوش جان كنم.) این رستورانه جدید واز شده.(كافی شاپه جدید تاسیس شده.)

 

  1. این حرف‌ها رو جدی نگیرری ها! من اصلا از تو خوشم می‌آد. این كه می‌بینی بعضی مواقع با مشت می‌زنم توی سرت و به‌ت فحش می‌دم و با لگد می‌زنم توی ... به خاطر عشقه. اصلا همین الآن هم كه می‌خوام برم و تنهات بذارم به خاطر اینه كه دوستت دارم. عاشقتم. دیوونه‌ی توام. الآن هم بیا جلو یه ماچ بده! (ماچ ها! بوس نه!)

 

پی‌نوشت: اینا رو كه گفتم به زندگیِ شخصی من ربطی نداره ها! فردا برای ما حرف در نیارید.


برو با فلانی فامیل شو

پنجشنبه 18 خرداد 1385 06:06 ق.ظ
طبقه بندی:ا - ز - د - و - ا - ج، 

بسم الله.

این رو گفتم كه پام اون ور گیر نباشه و خدا نیاد بگه با اسم من شروع نكردی. اما آخه هر كاری رو كه با بسم الله شروع نمی‌كنند. می‌كنند؟ آره كه می‌كنند. آدم می‌خواد خلاف كنه هم باید با خداش صادق باشه. بگه خداجون می‌دونم هستی. اما شتر دیدی ندیدی!

این دور و بری‌های ما دارن روی اعصاب تخیلی ما راه می‌رن باز. نمی‌دونم باید چی كار كنم. هی می‌آن و از ازدواج حرف می‌زنند و دل ما رو قلقلك می‌دن. آخه مرامتون رو شكر. این جوری كه جلوی آدم از دختر جماعت و ضعیفه جماعت می‌حرفید خوب آدم دلش قیلی ویلی می‌ره دیگه. بعد آدم مجبور می‌شه می‌ره و ازدواج می‌كنه و فاتحه! من حال و حوصله‌ی این دخترای نق نقو رو ندارم ها!!! (باور نكنید!) كه بیان هی بشینن جلوی آدم و بحرفن كه:

ـ سروش جونم!‌ بیا بریم با هم دیگه بیرون قدم بزنیم. (عُق)

ـ سروش جون! می‌ری برای صبحونه نونِ سنگك داغ بخر. (عمراً)

ـ سروشیِ من! من رو دوست داری؟ (وای .... دارم بالا می آرم)

ـ سروشِ .... (این جای خالی اسم خودش رو می‌گه!) ! دوست دارم! (من كه بالا آوردم.)

یا مثل بعضی‌ها می‌گن:

ـ حاج آقا !‌ حالتون خوبه كه ان شاء الله. (شكرا جزیلا)

ـ آقا !‌ شام میل دارید تا سفره رو پهن كنم؟ (جوووووووون)

ـ حضرت والا !‌ اجازه می‌دین یه زنگی به مادرم اینا بزنم؟ (نُچ .... خودشون می‌زنگن)

آره دیگه. من حال و حوصله‌ی این مسخره بازی ها و افه‌ها رو ندارم. من یه زن می‌خوام قُلدر!

ـ هو! پدر سوخته!‌ برو كهنه‌ی این بچه رو عوض كن دیگه. (نه! این خیلی بده!)

ـ سروش! زودی برو دو تا نون بخر و بیا!‌ (خیلی بد نیست .... اما بازم بَده)

ـ شام آماده‌ست ها! نیای سرد می‌شه (وا !!! خوب الآن كه رستورانیم. دیگه خبر دادن نداره كه!)

البته راستش رو بخواهید من از این جور دخترا خوشم نمی‌آد.

یه كسی رو می‌خوام كه دلش با من باشه. نه رئیسش باشم. نه رئیسم باشه. من شوهرش باشم و اون زنم. (ووی ... دلِِ‌ آدم غش می‌ره.)

البته همین نه ها! فرهنگ برام خیلی مهمه. اصلا شاید رفتم و از یه كشور دیگه زن گرفتم. (آرزو بر جوانان عیب نیست!) مثلا یه زنِ افغانی! .... نه!!! .... این خیلی ضایع‌ست .... یه زنِ ژاپنی .... نه. اینم از چشاش خوشم نمی‌آد .... می‌ترسم نتونم سفیدیِ چشم‌هاش رو ببینم .(عادت من رو كه تو نگاه كردن می‌دونید. قبلا گفته بودم. توی یه دونه از شطحیات‌ها)

زنِ اروپایی هم كه به كلاس كارِ ما نمی‌خوره .... زنِ عرب چی؟ شاید بدك نباشه. البته خطّه‌اش (همون كشورش!) مهمه. مثلا از این عرب‌های عربستان و این حرف‌ها اصلا خوشم نمی‌آد. اما مثلا از لبنانی‌ها یا یه چیزی تو اون مایه‌ها بدم نمی‌آد. (واه واه .... چه پر مدعا!)

اما شاید هم نه! شاید همین ایرانی‌های خودمون به‌تر باشن. مثلا یكی كه خونواده‌اش رو می‌شناسم. یكی كه مثل خودم فارسی بلده. مثل خودم دل داره. مثل من دلش كوچیكه .... مثل خودم تنهاست .... مثل خودم دیوونه‌ست .... مثل خودم گریه می‌كنه .... مثل خودم می‌خنده .... مثل خودم داد می‌زنه .... مثل خودم. مثل خودم . مثل خودم (دستمال بدم اشك‌هاتونن رو پاك كنید؟)

نمی‌دونم اصلا. دارم دوباره مزخرفات ردیف می‌كنم ها! اما من فعلا قصد ازدواج ندارم. یعنی هم قصد دارم، هم قصد ندارم. تا چی پیش بیاد. خدا نكشه این آدمی رو كه به ما پیشنهاد ازدواج داد. گفت برو و با فلانی ازدواج كن. برو با فلانی فامیل شو. برو .... . من نمی‌خوام فكرم رو مشغول كنم. شاید هم می‌خوام. تا چی پیش بیاد.


کوری عصا کش کوری دگر است!!!

جمعه 12 خرداد 1385 01:06 ق.ظ
طبقه بندی:ا - ز - د - و - ا - ج، 

البته این مورد بین پسرها و دخترها فرق می‌كند كه در مورد ازدواج كردن تصمیم بگیرند. معمولا پسرها مقدمتا باید تصمیم بگیرند و دخترها موخرتاً. یعنی پسرها اول تصمیم می‌گیرند و می‌روند خواستگاری و دخترها بعد از آن باید تصمیم بگیرند و انتخاب كنند. یعنی پسرها در تصمیم مقدم هستند. البته این قضیه در ایران این‌گونه است. اما در فرنگ مواقعی می‌شود كه دختر به خواستگاری پسر می‌رود. (چه حالی می‌ده!)

فرض بفرمائید شخصی را (پسر) كه می‌خواهد ازدواج كند و خوانواده‌اش اجازه نمی‌دهد. خانواده البته برای خودش دلایل منطقی‌ای دارد. مثلا شرایط مالی آقا پسر، شرایط عقلی آقا پسر(یعنی تا حدودی به كمال عقلی نرسیدن)، وضعیت تحصیلی آقا پسر و هزار و یك دلیلِ منطقی دیگر. این بنده‌ی خدا حالا باید چه كاری انجام دهد؟

بعضی(!) می‌روند پیش یكی از دوستان و رفقایشان و سعی می‌كنند تا با صحبت كردن با دوستشان خود را به این نتیجه برسانند(!) كه الآن نمی‌توانند ازدواج كنند. یعنی سر دلِ خودشان را شیره بمالند. برخی به سراغ دوستانشان می‌روند تا با آن‌ها مشورت كنند. مشورت كنند و به نتیجه‌ای كه رسیدند عمل كنند. حال می‌تواند این نتیجه تصمیم قوی‌تر بر ازدواج كردن باشد یا بالعكس.

اما برخی دیگر كه هول هستند و نمی‌خواهند باور كنند كه شرایطشان مساعد نیست، می‌روند به یكی از دوستان یا شخصی كه با او ارتباطِ مشاوره‌ای دارند، می‌گویند كه برود و مخِ خانواده محترم را بزند!!!

برود و بگوید كه: "حضرات خانواده!‌ این آقا پسر شما باید ازدواج كند. به فلان دلیل و بهمان علت و ....  "

نمی‌دانم شما هم با من هم‌اندیشه هستید كه پدر و مادر آدمی، بیش‌تر مواقع آدمی را از همه بهتر می‌شناسند یا نه؟! حتی بعضی مواقع بهتر از خود آدم. این كه انسان یكی را (مشاور!) كوك كند تا برود و با خانواده‌اش صحبت كند، یعنی ضعف. یعنی این كه آدم نمی‌تواند مشكلش را خودش با خانواده‌اش حل كند. آن قدر بزرگ نشده كه بتواند با راه حل‌های منطقی با خانواده‌اش صحبت كند و مشكلش را حل كند. بعد این آقا پسر گه طور می‌تواند یك خانواده را بچرخاند خدا عالم است! خانواده‌ای كه از این جور مشكلات كم ندارد. البته این وقتی بدتر می‌شود كه خانواده واقعا راست می‌گوید و این آقا پسر واقعا شرایط ازدواج را ندارد. و خدا رحم كند به این آقا پسر وقتی كه با اصرار برود و ازدواج كند.

یكی از همین موارد در اطرافیان من اتفاق افتاده است. خدا ختم به خیر كند. ان شاء الله.


پسرها و ازدواج

جمعه 29 اردیبهشت 1385 05:05 ق.ظ
طبقه بندی:ا - ز - د - و - ا - ج، 

من دخترا رو نمی‌دونم. اما ما پسرا وقتی حرفِ ازدواج و از این جور چیزا می‌شه، فیلِمون یاد هندستون می‌كنه و .... .

دخترا این سوال رو جواب بدن :

فكر می‌كنید پسرها در مورد چه مواردی از مسائل مربوط به ازدواج، توی جمع‌های چند نفرشون حرف می‌زنند؟

(می‌تونید جوب‌هاتون رو به صورت پیام خصوصی بفرستید. اما لطف كنید و نظر واقعیتون رو بدید. لطفا.)


ازدواج و وب‌نوشت

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1385 11:05 ق.ظ
طبقه بندی:ا - ز - د - و - ا - ج، 

راستی اگه من ازدواج كنم، خواننده‌های وب‌نوشت بیش‌تر می‌شن یا كم‌تر؟ جدی سوال كردم ها. فكر كنم خواننده‌ها كم‌تر بشن. نظر شما چیه؟



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


irLearn.com

دست‌نوشته‌های یك دانش‌جو/طلبه


”"