من عاشق اویم كه مرا «وی» میخواند من فاش بگویم كه مرا «كی» میخواند از او گذرم كه روز آخر من را در روز نخست، راوی «نی» میخواند م.سكوت ـ 9/4/85
به نگاهی دلِ من باز به هم میریزد با نفسهای تو «آغاز» به هم میریزد چون پریدن ز پرندهست، ندارم بالی قصهی محشر پرواز، به هم میریزد وقتِ آشفتگیام گشته و من میدانم دلِ آشفتهی دمساز، به هم میریزد من به دنبالِ توام، وای دلم را ای دوست وَه ... غمِ خانه برانداز به هم میریزد تو نیاز از چه كنی وای نباید بینی حسِ ابریشمی ناز به هم میریزد! م.سكوت ـ 26/3/85 پینوشت:به نسیمی همهی راه به هم میریزد كی دلِ سنگ تو را آه به هم میریزد (نجمه زارع)
«حسرت همیشگی» حرف های ما هنوز نا تمام ... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود! دکتر قیصر امین پور
شعر منتشر نشدهای از مهدی اخوان ثالث (م.امید) کوچههای تنگ پیچاپیچ
چه بینی، چیست این؟ یا کیست این میآید؟
چه بینی؟ آب یا آتش؟
پریزادی است آتشفام و آبی پیرهن شاید؟
فکنده زورق از گلبرگها بر جاری مهتاب؟ (جویبار آبی مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گلاندامیست، خوابش برده بر این سبزگون بستر
خورد گهوارهاش از کوهساران تا به دریا تاب؟
و شاید جلوهای بیدار از زیبایی خفتهست؟
و یا از خفته «زیبا» فکنده بستر رؤیا و گل بر بگر که سیماب؟
و شاید لاله پیکر اختری مرجانی است و ابر پیراهن
خرامان در مداری آبگون تا بیکران، تا ساحل نایاب؟
و شاید نیز تصویری است تر از یک گل آتش
که بیند خواب آب و خواب خاکستر
و اینک باد میلرزاند آن تصویر را در قاب؟
نه اما، هیچ از اینها نیست، اینها نیست...
پس آیا چیست این زیبای خوابش برده، کآبش میبرد با خویش
گلی بر آب
اگر در خواب، یا بیدار
و گر بیدار، یا در خواب
گلی بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوی این دژ، این نزدیکترین ساحل
بسوی پل
روان بر آب
و بوی گل
و آب اما... چه آب از آبها؟
و اما آب...
و در و دیوارهایی پر نگار و نقش دیرینه
کوبه و آویزه و گلمیخها بر در
چون ردیف نیزه و خنجر
یادگار قرنها تاریخ
و ردیف تیغهها، آرایش درها
در کنار گنبد گلمیخها، گویی
در حصار و برجها و باروهای آن دیرین دژ دزفول
پاسدارانند یا سرنیزههاشان در پس سنگر
کنگره دیوارها و طاقها و شانهی رفها
و هزاره و هرههایی بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ایوان چو زلف آن مخل دختر
و ببین آن طره...
«وجود رابطی» گاهی وجودِ ذهنی "ما" را گاهی "تو" را که وجودت به عینه هست من هر چه هست و بوده و باید تخیلم گه گاه نیز خود را وجودِ رابطی شمرده ام. م.سکوت ـ 20/3/85
«حساب» یک جمعِ یک، دو من کم کن از تو، تو تو کم کن از من، هیچ این جا حساب نیز به حسابم نیاوَرَد. م.سکوت ـ 19/3/85
«رسیدن» کلاغ قصه ی من مُرد و خانه ات نرسید دلم هوای غمت کرد و نامه ات نرسید تو گفتی عاقبت این فاصله به هم ریزد ترانه مُرد و گمانم زمانه ات نرسید تو نق نقو شده ای، لج برای هیچ کنی بهانه کن که چرا آن بهانه ات نرسید! تو بیت بیت غزل را جواب می دادی زمان شعر نو است؟ ... آه ... ترانه ات نرسید ولی چه حیف غزل رو به بیت پایان است کبوتر دلِ من آشیانه ات نرسید م.سکوت ـ 17/3/85
تبلیغات 
