بین بغض و گریهها مرز و فاصله کجاست؟ رعشهها لرزههایِ رویِ دوشِ مردها موجهایِ رنگِ چهرهها لب پریدن از نگاهها مرز و فاصلهست بین بغض و گریهها بین بغض و گریهام غیر از این نشانهها یک نشانه نیز هست: "آهها" م.سکوت – 2/7/85
من آمدم، ولی نشد همین «نشد» بهانه ی دوباره آمدن شدهست! همین کنار تو نبودنم بهانهی دوباره خواستگاری دلم شدهست! من از تو هیچ وقت ... من از تو رفتن تو را نخواستم من از تو انهدام ساعتِ رسیدن تو را نخواستم من از تو «هیچ» هم نخواستم چه اشتباهکی! م.سکوت
بی هیچ خاطره بی هیچ طعمِ نشستن کنارِ تو بی هیچ هیچ من نوشتههای رنگِ برگه را این نوشتههای جنسِ قلبِ سنگِ تو این حروفِ نانوشته را میدهم وجود میکنم نگاه پیش از آن که پیش پیش پیشبینیام کنی!

80 از خواب و خوراك و زندگی افتاده از چاله به چاهِ بندگی افتاده او مدعی خدایی مردان بود در دامِ زنان، به بردگی افتاده 81 اندازه ی یک مورچه هم نیست دلم اندازه ی قدِّ بچه هم نیست دلم تنها و غریب و کوچک است این دلکم هم بازی اهل کوچه هم نیست دلم
«مردُم! ای مردُم» مردم! ای مردم من همیشه یادمست این، یادتان باشد. نیمشبها و سحرها، این خروسِ پیر، میخروشد، با خراش سینه میخواند. گوشهاگر با خروش و هوش با فریادتان باشد. مردم!ای مردم، من همیشه یادمست این، یادتان باشد. و شنیدم دوش، هنگام سحر میخوانْد. باز، اینچنین با عالم خاموش فریاد از جگر میخوانْد: مردم! ای مردم، من اگر جغدم، به ویران بوم، یا اگر بر سر سایه از فَرِّ هما دارم، هر چه هستم از شما هستم؛ هر چه دارم، از شما دارم. مردم! ای مردم، من همیشه یادمست این، یادتان باشد ... «پادشاهِ شعر معاصر ـ مهدی اخوان ثالث»
تبلیغات 
