این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
مهدی اخوان ثالث: ـ «سخن بسیار و یا من، وقتْ بیگاهست نگه كن، روز كوتاهست هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك. شنیدم قصهی این پیر مسكین را بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید؟ كلیدی هست آیا كهش طلسم بسته بگشاید؟» م.سكوت: باری دگر فسانه به پایان رسیده بود آری دو باره باز دل از ره رسیده بود من بودم و نگاهِ نگاهی كه بیگمان بیهیچ شبهه در گذر از او رسیده بود من هستم و همین كنار "من ـ او" بودنم بس و ... دیدار بود، آه بود و سرایی به سانِ رود دردآورنده همو بود و درد، نیز اما همو به سانِ خداورده بودِ بود *** باری، دو باره فسانه به آغاز خود رسید آری، من ـ او دو باره به منها رسیده است ای كاش، باز، شعر به سامانِ من رسی ای شعر! های! كجایی؟ به دادم نمیرسی؟!
من، بیتو، مثلثی به اضلاع چهار! یک روز بدون وعدهی شام و نهار! من، بیتو، غروب خستهی پاییزم یک سال، بدون فصل زیبای بهار *** عشق آمد و ناله را به اذکار رساند این سر به هوا را به سر دار رساند من خواستم از عشق فراری باشم یار آمد و کار را به انکار رساند
كمی قدیمترها، وقتی سیدحسن نصرالله و لبنانیها كمی گوشتمالی داده بودند این مغرور مردمِ صهیون را، نظمی آمده بود در نكوهش اعرابی كه هوز جاهلیاند. گماش كرده بودم و تازه یافتماش. در این قحطی احساس و عاطفه و در این ظلمات غزه و .... تقدیم به مردمی كه داوودوار میجنگند.... (به مفاهیم و لغات و وزن و اینها گیر ندهید. همانگونه كه اگر این نظم برای خودتان بود لذت میبردید، لذت ببرید اگر می شود.) كشیده شد به تباهی عبای غیرتتان تمام شد بشریت به باد قبقبتان نشستهاید و نظاره به فاجعه دارید برون شوید از این خواب نحس مستیتان دو باره سادگی و خامی شما گل كرد درون سینهی طفلی كنار كشورتان بهتان كه گفت نه قلب و نه یاریای طلبد؟! به خواب هم نزنید خویش را به بسترتان حسن كسیست ز نسل خدای عاشورا شكست دولتِ صهیون، به كوری چِشِتان
یکی برایم نوشت: بسم المحیی تقدیم به م.سکوت: ** صد کاسه شرابِ ناب از چشم شما خاصیت آفتاب از چشم شما ترسم همه آبادی قلبم روزی یک دفعه شود خراب از چشم شما *** وضعم همه در هم است از چشم شما این سینه پر از غم است از چشم شما یک صبح دلم به روی گل برگش دید صد قطعه ی شبنم است از چشم شما *** شامم همه شد تباه از چشم شما روزم همه شد سیاه از چشم شما ای کاش دلم تمام این دنیا را می کرد دمی نگاه از چشم شما
گیر کرده ایم در میان بودها، نبودها در میان هست و نیست ها باید و نباید و چگونه و چقدرها مانده ایم در میان حیرتِ ندیدنِ چراغ ها مانده ایم و خسته ایم ما همه اگرچه سنِّ مان زیاد، بچه ایم ما طُفیلیِ همین صراطِ مستقیم ما همین خیال واره زیستن ما همان مثالِ زنده بودن و نزیستن ما نزولِ حیرتیم آخر الزمان نه در زمان، که در وجودِ ماست ما همان ... .... ـ یک کم از خودت بگو! من اگر چه دودمانم از تهمتن است گرچه آرش و سکندر از من است من همین نشسته شاعری شکسته ام من سرودِ لحظه های حیرتم من سکوت غربتم من غریبه ام به خود، چنان که تو در میانِ خویش هم غریبه ای هم چنان که تو برای خویش مبهمی من هم از همین وضوح های مبهمم خویش ناشناخته از زمان گریخته عاشقی گداخته من فراری از نشستنم! م.سکوت ـ هفده/اردی بهشت/ هشتاد و شش
تبلیغات 
