نوشتههایم را نخوان، آرایشت به هم میریزد
امروز داشتم فكر میكردم كه این زندگی این روزها دیگر مسخره و خسته كننده نیست. فكر میكردم این زندگی دیگر مهم نیست. یعنی چگونه زندگی كردن مهم نیست دیگر. زندگی كردن مهم است. دیگر فكر نمیكنم به اینكه چگونه زندگی كنم. فقط زندگی میكنم و خیلی هم كیف دارد. دیگر فكر نمیكنم چه جوری درس بخوانم یا اصلا درس خواندن چه كار بیهودهای است یا مزخرف است و بی مزه و وقت تلف كنی و الخ. الان خود به خود اگر درس بخوانم. تصمیم نمیگیرم بخوانم اما دارد پیش میرود. نتیجهاش هم بعدا میبینم. هرچی هم كه باشد راضیام. به شرطی كه خودم كم نذاشته باشم. تلاشم را بكنم. آن وقت دیگر نتیجه مهم نیست. امروز فهمیدم به خاطر چی بود كه این همه از درس خواندن بدم میآمد. امروز فهمیدم چرا به درس خواندن حساسیت پیدا كرده بودم. چون هدفم بود. هدفم نبود. دو راه پیش چشمهام بیشتر نبود. اینكه درس خواندن هدفم باشد یا نباشد. بعد ازش بدم میآمد. دوستش نداشتم. نمیخواستم هدفم باشد. بیگانه بودم باهاش. حالا اما فرق میكند. حالا درس ابزار است. حالا ادامه تحصیل ابزار است. حالا چگونه زندگی كردن چگونه درس خواندن چگونه نفس كشیدن، نه اینكه مهم نباشد، مطرح نیست! امروز فكر میكردم كه اگر آدم یك هدفی داشته باشد توی زندگیش، دیگر بقیهی چیزها چقدر معنا دارد. یك چراغی كه توی اتاق روشن باشد، همهی وسایل را روشن میكند. وقتی روشن نیست، هیچی نمی بینی، همه چیز توی تاریكی است، همه چیز ترسناك است، همه چیز غریب است، هیچ چیز را نمیبینی، نمیفهمی، میترسی، بدت میآید از لمس كردن بعضی چیزها. اصلا بهشان كه دست بزنی برق میزنند توی دستهات. میترسی. چراغ كه روشن باشد همه چیز عادی است. این قدر عادی است كه فكر میكنی همیشه این همه عادی بوده. هدف مثل چراغ است. زندگیات را روشن میكند. دور و برت را تازه میبینی. میفهمی این چیزها همه وسیلهاند فقط. لولو خرخره نیستند هیچ كدام. هدف كه باشد راحت راه میروی، میدوی، عشق میكنی، زندگی میكنی. هدف مثل چراغ است. یكهو روشن میشود. باید دنبال كلید بگردی. نباید دنبال چراغ بگردی. چراغ خاموش را پیدا كنی به دردت نمیخورد. كلید برق را باید پیدا كنی. چراغ را باید روشن كنی. امروز فكر میكردم امروز فكر میكردم اگر مهدیه و مرجان این جوریاند، به این خاطر است كه نمیخواهند مثلا درس خواندن هدفشان باشد. چقدر خوب! اما درس خواندن باید ابزار باشد. هدف نباشد. قبل از همه ی اینها چراغت را روشن كن. بعد بگرد دنبال كلید. دنبال چراغ خاموش نرو.
دفترچهی مشقم خط خطی شده. دوست دارم دفترچهم رو پاره پاره
کنم و یه دفترچهی نو بخرم. مواظب بودم خطی خطی نشه، ولی شد. هواسم پرت شد. هواسم
رو پرت کردن، یا شایدم خودم خواستم که حواسم پرت بشه. ولی زیادی حواسم پرت شد. هیچ
وقت فکر نمیکردم این جوری بشه. دفترچهی نوی خودم رو دوست داشتم. میخوام بنویسم.
میخوام فریاد بزنم. یاد خاطراتِ دفترچهی سفیدم میافتم و گریهم میگیره.
معلمم بهم گفت مواظب دفترچهت باش. ولی من توجه نمیکردم.
آره، همهش توصیهی خودمه. آنقدر گوش ندادم که بالاخره یکی اومد و تک تک برگهای سفید
و دوست داشتنیِ دفترچهم رو خط خطی کرد. ولی، من، گریهم گرفته بود. با این که
خودم خواستم که خط خطیش کنه، ولی ...
اون زمانی که سفید بود، از نگاه تک تک بچه ها میفهمیدم که
همه حسرت یه همچین دفترچهی سفیدی رو دارن.
قدرش رو ندونستم. حالا لاک غلطگیر دستم گرفتم. ولی چه
فایده، جای خطهاش روش میمونه.
من یه دفترچهی نو میخوام ...
26/6/87 PM 12
من و من:
درد دارد! خیلی هم درد دارد، باور كن!
از آن دردهایی كه شب تا صبح،
از فرط حسرتپیچه، خم و راست میشوی و محكوم به سكوتی! آنهم سكوتی ابدی با لبهایی
خاموش كه تنها برای بلعیدن هوای روزهای نیامده باز و بسته میشود ... روزهایی كه
به سیاهیاش ایمان داری و به سپیدی صبح صادقاش امید... و تو در كشاكش همیشهگی سیاهی
و سپیدی، بیرنگی را ترجیح میدهی كه خود منشا تمام رنگهاست! شاید اگر آن روزها
هم رنگِ بیرنگی را بر طرح تابلوی دل میپاشیدی، این روزها طراح معروفی میشدی*!
آن روزهایی كه رفتهاند و دیگر باز نمیگردند، حتا در خواب!
درد دارد! باور كن درد دارد!
* هر
چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ور نه تشریف تو بر بالای كس كوتاه نیست
من و دنج:
نمیدانم چهطور شد كه غبار (همان خاك!) این ویترین شیشه ای دامن گیرم كرد!
روز اولی كه مهمان ناخواندهی
سطرهای سیاه و سفید دنج بودم، گمان نمیكردم اینقدر درگیر آرشیوش شوم. یادم هست
همان روزها نوشتم كه دنج و نوشتههایش به دلم نشست...
از سر وبلاگاش (كه من دوست دارم یك صبحِ بارانی پاییزی ببینماش) تا جملههایی
كه آگاه یا ناخودآگاه سفیدند و اگر زحمت هایلایت كردنشان را به خودت ندهی، هرگز
نمیبینیشان... كلماتی كه سعی دارند ـ به هر قیمتی كه شده ـ از نوعی دیگر بودنشان
یا افكار نویسندهشان را نشان دهند! حتا اگر در نگارش فارسی جایی نداشته باشند...
پُستهایی كه برای هر كدام حرفها دارم از دغدغههای ازدواج مدیرِ دنج تا پادشاه
فصلها و باران و ...
همیشه خواندن
سرگذشت آدمك!ها برایام جالب بوده؛ اینكه یك نفر روزانههایش را طوری در قالب
كلمات معمول و گاها غیر معمول بپیچاند كه ساعتها تو را مجذوب كند، تحسینبرانگیز
است! روزانههایی كه با اندكی تفاوت میشود زندگی تو با همان فرازها و نشیبها ـ البت
در قالب د ی گ ر ی! ـ
و حالا پیوند
غبار دنج و اشكهای یاسی، چنان تركیب شورانگیزی ایجاد كرده كه چارهای جز دنج
خواندن ندارد، حتا به قیمت بههمریختن آرایش مجازیاش ؛-)
من و مدیرِ
دنج: میگویند هر بار كه كودكی متولد
میشود، خداوند ساكنان عرش را به تماشای مخلوقاش فرا میخواند، صدای ساز و آواز
فرشتگان گوش فلك را كر میكند! و كودك شادمان از جشنی كه به پاس حضورش بر پا شده،
پیچیده در حریری از یاسهای بهشتی، خرامان و سبكبال، در آغوش پدر و مادری مهربان
قرار میگیرد... نیكروز زندگیات مبارك!
سلام!
* * *
گرم است؛ بدجوری گرم است؛ البته برای تهران گرم است، قم الان
از اینجا هم گرمتر است!
آیدا میگوید میگوید بیا برویم كنار آبنما آنجا خنكتر است.می
رویم!
ساخت آبنمای بزرگ امیركبیر را دانشكدهی ما مطرح كرد و عمرانیها
زحمتش را كشیدند. انصافا هم شاهكاری شده است برای خودش!
از دروازهی كاشیكاری شدهای كه بالایش نوشته شده: "صحن
امیركبیر"، وارد محوطهی بزرگی كه حوض آن جاست میشویم. امیر كبیر كجاست كه ببیند
و افتخار كند؟!!! آبنما چند تكه است، بالا و پایین دارد فوارههایی هم دارد.
گرمای هوا بسیار بهتر از اطلاعیههای آموزشِ دانشگاه و گروهها
و انجمنها، دانشجوها را گرد هم آورده!
پسرها پاچههایشان را بالا زده و روی هم آب میپاشند. نمیدانم
چرا پاچههایشان را بالا زدند؟ آخر سر تا پایشان خیس است!!!
بعضی قسمتها هم دخترها آرام لب حوض نشستهاند و پاهایشان
داخل آب است و با هم صحبت میكنند. البته صحبت هایشان آرام نیست؛ خندههایشان كمی ناآرام
است!
آنها كه كمی موقرترند گوشه و كنار محوطه داخل باغچهها یا
روی صندلیها نشستهاند.
بعضی دخترها با لچكهای عاریهای كه روی سر دارند خود را باد
میزنند و كم كمك دكمههای مانتوهای آستین كوتاهشان (!!!) هم باز میشود! دوستان مذكرشان
هم عن قریب است كه همان تیشرتهایشان را نیز... !
من و آیدا روی یكی از صندلیها مینشینیم. با خودم فكر میكنم.
مردم آخر الزمان عقلشان بیشتر است؟! پس ...
دلم میخاهد چادرم را بكشم روی صورتم تا گرما و و نور مستقیم
نسوزاندش! شاید هم به خاطر این كه دیگر چیزی را نبینم!
چادرم را پایین میكشم. روی صورتم میآید. حالا درون چادرم
نشستهام و اگر از بیرون نگاهم كنی فقط یك حجم مشكی را میبینی!
درون چادرم نشستهام با خودم! به یاد چند سال پیش میافتم.
دبیرستانی بودیم؛ من و زینب. عشقمان فیزیك بود! با پیگیریهای مرضیه، مدرسه چند جلسهای
شهراد را برای تدریس فیزیك آورد. من و زینب تنها شاگردانش بودیم. شهراد همیشه پیراهن
استین كوتاه میپوشید! خیلی سنگین و رنگین و مؤدب بود ولی آستین كوتاه میپوشید! و
من و زینب با هم بحث میكردیم كه چه كنیم؟! سر كلاسش برویم یا نه!!!
آیدا چادر را از روی صورتم كنار میكشد : چی كار میكنی دختر؟
اون زیر سونا راه انداختی؟
نگاهم به آبنما و آدمهایش میافتد. دبیرستانی كه بودم همه
میگفتند "دانش گاه دید آدم را باز می كند"!
آنها شاید دقت نكرده بودند؛ این گرماست كه دید آدم را باز
میكند! بله گرما! به خاطر همین است كه آفریقاییها آن قدر چشمانشان درشت است! آنجا
گرم است و دید مردم باز میشود!
برعكس ایسكسموها و سیبرینشینها اصلا چشمانشان باز نمیشود!
خب معلوم است چرا!
به آموزش دانشگاه می روم.
ـ دانشجوی
سال آخرم. بورسیه میخاهم!
مسئول آموزش با پوزخندی: حالا كجا تشریف میبرید؟
ـ آلاسكا !!!
شما محکومید به خواندن دنج ؛ یعنی همین صفحه ای که رو به روی تان است و دارید آن را می خوانید. لازم نیست صفحه را ببندید تا به من یا خودتان چیزی را ثابت کنید... حتی اگر صفحه را ببندید ، باز هم در محکومیت تان تاثیری ندارد. البته می توانید همین الان از شر این دنج راحت شوید و صفحه را ببندید ، ولی باز هم می ماندید در خماری اینکه آخرش چه می شود و تا به حال چه شده است...؟ پس خودتان را آزار ندهید و با آرامش ، کلمات را دنبال کنید... حواستان هم باشد که آرایش تان دارد به هم می ریزد.
اصلن راست می گویند که کِرم از خود درخت است. اگر از خود درخت نبود که چون تویی الان این جا نبود و denj.ir را تا به حال از یاد برده بود! ولی نمی دانید چرا نتوانسته اید... راستش را بگویید. خودتان هم دوست دارید محکومِ جایی باشید و یا کسی شما را محکوم کند... پس مثل من که محکوم شده ام به این مهمانی شما هم نفس عمیقی بکشید تا حس یک زندانی را نداشته باشید...
امضا : حسین
نکته: ادامه مطلب را نخوانید هم نمی میرید...
به نام خدا
دنیا را اینطور ساختهاند
تا دل به آن نبندی...
ـ میخواهی دنیا را درستش کنی، نمیشود. زندگی را، نمیشود. برنامه میریزی، کار میکنی، نمیشود. اصلا مگر باید بشود؟
ـ دنیا همین است. گیلاسهایش کرم دارند. بعضی آدمهایش هم. اگر همه چیزش درست بود، دیگر به آنور چه نیازی بود؟ گاهی دل باید بسوزد و حسرت بخورد، تا فراموشی سراغ آدم نیاید. دیدی دود یه چیزی که داره میسوزه توی چشمت میره، اشکت در میآد؟
ـ قدیمها مردم دنیا اینقدر دسته دسته نبودند که حالا هستند. قبلنها کلی از مردم یکجور فرهنگ و خلق و خو داشتند. الآن باید حواست باشد که اخلاق کی چه جوریه، اون گروه چی کار میکنه،ایدئولوژیه بهمان حزب چیه ...
خلاصه هم قاطی پاتیه، هم وضعِ خوبیه! آخر الزمانه دیگه. اگه انصاف بدی، راه همون راهه هنوز. فقط جاده خاکیها بیشتر شدن.مثل وقتی کوه میری ...
ـ و کوهها همچنان ایستادهاند. محکم و صبور.....
امضا: آرش
من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو، سه پیمانه
چقدر بهت گفتم یاد بگیر کمتر حرف بزنی. چقدر بهت گفتم اصلا یاد بگیر که ساکت بشی. چقدر بهت گفتم این قدر توی زندگی من دخالت نکن. این همه زندگی منو به هم نریز.
چقدر بهت گفتم؟ یادت میاد؟ ها! اما تو گوش نکردی. انگار کمر بستی که تیشه بزنی به ریشهی زندگی من. انگار جریتر شدی. افسار زندگی منو گرفتی و کشوندی دنبال خودت. هی جولان دادی توی زندگیم. هر چی بهت گفتم بسه. بس کن تا کی؟ تا کجا؟
هیچی نگفتی، فقط گفتی من کار خودم رو میکنم تو هم کار خودت. من نمیتونم به خاطر تو یه عمر حسرت بخورم. حالا نتیجشو ببین! چی مونده ازم. ها؟ راحت شدی؟
دیدی چه طوری شکستم؟ دیدی چه طوری پشتم خمید؟
ای دل ساده من! چه کردی تو؟! چه کردی؟! هم با من هم با خودت؟
خدایم، مهربانم! اینجا، من، این همه غم، یاد تو، تنهایی، خیال او، من، تو، اشک، خیال او، من، این همه غم، تنهایی، یاد تو، من، یاد تو، یاد تو، یاد تو ... خدایا صبرم بده.
بیا
کنار این حادثه
بنشین!
میترسی
بسوزانمت؟
نه!
آرام آرام
به بوی این جسد
عادت میکنی
از پیشانیات
سنگ قبری میسازم!
از اول بگویم
معجزه نیستم!
برای نوازشت
انگشتی ندارم
از هر تار مویت
ماری بساز چند سر
برای بلعیدنم
وگرنه خیلی زود
از کف میدهیام.
* * *
کسی هستم
که روح تو را
شکل میدهد.
مثل یک پیراهن
یک کفن
با من بمان
وقیح شدهام
لن ترانی بخوان!
که اسکلتت
اهرام مصر است
مومیایی شدهام
در حجم دندههایت
زیر دندانت
طعم مرا
چشیدهای؟
در شکاف سینهات
اقیانوس
اقیانوس
گریهام
عصایت را به زمین بزن
گفتم: معجزه نیستم!
بهاره ـ اداهای مردانه