ـ من سی گار نمی کشم. اما بعضِ اطرافیان ام می کشند. حتا برخی شان سی گاری اند و این را بد نمی دانند. بعضی شان می کشند و بد می دانند. بعضی شان هم نمی کشند و بد می دانند و بعضی ترها نمی کشند و بد هم نمی دانند. من هم نمی کشم و بد می دانم. شما را نمی دانم البت. اگر بنویسید بد نیست؛ حداقل برای خودتان. ـ من زن ندارم. یعنی ازدواج نکرده ام. هنوز حلقه به دست نکرده ام. مجرّدم. مجرد یعنی کسی که زن ندارد. بعضی ها اما مجرّد را به تن ها ترجمه می کنند که اشتباه بزرگی ست. تن هایی به زن داشتن و نداشتن ربطی ندارد. تن هایی قسمت است برای بعضی ها که تقدیرشان است! من اما نمی دانم بگویم تن ها هستم یا نیستم. واقعن نمی دانم. من، خیلی ها را دارم دور و برم. به خیلی ها لبخند می زنم و خیلی ها را دوست دارم و خیلی ها دوست ام دارند. این اما به این معنی نیست که تن ها هستم یا نه. چون تن هایی به این حرف های یک من دو غاز نیست. تن هایی یعنی حرفی در گلوی ات گیر کرده است و نمی دانی چه اش کنی و به که بزنی اش. این یعنی تن هایی. که بد هم نیست. جدّن می گویم؛ بد نیست، که خوب هم شاید باشد. لذتِ پوست کندنِ سیبِ سبزِ ترشی که بوی اش محیط را به طرب آورده است، شاید برابری کند با آن. ـ "اعتمادِ ملی" روزنامه ی مسخره ای ست که من را به شدت به یاد محیطی که در آن درس خوانده ام، می اندازد. جایی که خریّتِ آدم ها و بعضِ مسئولین اش به راحتی نمایان بود. جایی که سفاهت و کج اندیشی و حماقتِ بعضِ درونی های اش، به راحتی مشخص بود و هیچ کس سعی نمی کرد آن ها را پنهان کند. مسئولین، خود می دانستند که چه وضعِ خرابی راه انداخته اند و در چه گُه بازاری غلت و واغلت(قَلت و واقلت) می زنند. "اعتمادِ ملی" خیلی روزنامه ی خوبی ست. کمک ام می کند خیلی چیزها را فراموش نکنم. از کروبی خیلی ممنون ام که این کمک را به من کرد. ممنون مهدی جون! ـ دی روز رفته بودم کاخ نیاوران برای جشن واره ای که یک هزار و صداُمین سال تولد فردوسی بهانه اش بود. جشن واره ای که آن جا هم، مثل خیلی جاهای دی گر، اتفاقن به استحمار آدم ها مشغول بودند. پان ایرانیست هایی که "فرهنگ ملی" را بهانه کرده بودند و لباس هاشان، کراواتی داشت که هیچ تناسبی با ملی بودن و ایرانی بودن نداشت. آدم های بالاشهری ای که سیرِ سیر بودند و درد نداشتند و حداکثر دردشان این بود که لکه ی بستنی ای روی پیراهن یا دامن و یا .... شان(کلمه ی بد!) افتاده است و مجبورند این لباس را برای شست و شو بدهند نوکرشان! آدم های سیری که تا حلقوم شان، پر شده بود از گوشتِ بوقلمون و از این که دنیا همه اش با پول تعریف شده است، انتقاد می کردند. آدم های سیری که باور بفرمایید حاضر بودند برای یک لیوان شربت پرتغالِ سن ایچ، در صفی به درازایِ .... شان(کلمه ی بد!) بایستند. کسانی که اسلام را به باد استهزا گرفتند و هر چه از دهان شان در آمد بد و بی راه گفتند. آدم هایی که پنج خط فردوسی نخوانده بودند و می خواستند ملی گرایی بازی در بیاورند. من از آدم هایی که سرشان در خشتک شان است و جایی را نمی بینند بدم می آید. آدم باید خیلی انصاف داشته باشد. ـ "شما حاضری با من ازدواج کنی؟!" این جمله ای ست که خیلی دوست دارم در مورداش بنویسم. در حد چند پستِ نون و آب دار. اگر چه شاید کسی درخواست نداشته باشد. دوست دارم کمی بی ادیبانه و جسورانه بنویسم اش.
الف) این روزها هوا خیلی گرم است. یعنی برای من این طور است و شاید برای بعضی ها این طور نباشد. حوا گرم است و گرمی هوا آدم را خیلی اذیت می کند. حوا که گرم می شود و عرق که بر تن می نشیند و آدم که یک جوری اش می شود، دل اش می خواهد برود و رو به رویِ جایی بنشیند که حوای خنک بفرستد سمتِ آدم. جای نمی شناسید کمی حوای خنک بخوردمان؟! ب) همیشه این گونه بوده است؛ همیشه سرازیری سخت تر بوده است از سر بالایی رفتن. سربالایی رفتن، سرعتِ کم می طلبد و قوتِ پا و هر وقت هم که خواستی، نمی روی و پشیمان می شوی. اما سرازیری این گونه نیست. آدم مجبور است برود. چون اگر نرود، قِل می خورد و سر می خورد و زخمی و زیلی می شود. در سربالایی هم یک نکته هست و آن هم این است که .... ج) نمایش گاه ها همیشه مملوِ از آدم هایی ست که می آیند تا ببینند. چیزهایی را که نمی شود در جایِ دی گری، به این شکل، دید. نمایش گاه ها، گاه برای این اند که آدم ها و آدمک هایی بیایند و هم دی گر را ببینند. کاری برای نمایش هم دیگر. این البت در ایران کم تر اتفاق می افتد و در غرب بیش تر. آن جا گاه دور هم جمع می شوند و خویش را به نمایش، برای دی گران، می گذارند. از باب دی دار نیست. از بابِ دیدن است. د) اردی بهشت برای خیلی ها حرف دارد. گاه از باب حسرت زده گی(نوستالژیک) و گاه از باب شَعَف(شعف را نمی شود ترجمه کرد.) برای من نیز این گونه بوده است. در اردی بهشت و اردی بهشت ها بود که بذرِ خیلی چیزها کاشته شد و بعدترها به ثمر نشست. من، تو، او، همه مان گیر فصل ها و ماه ها هستیم.(هفته ها و روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها و آن ها بماند فعلن برای پست های بعدی!) چه از این باب که متولد شده ی ماهی و فصلی هستیم و چه از آن باب که در فصلی، کاری انجام می دهیم که ثمره اش پیوسته ی با فصل هاست. حال که فصل فصل نوشتم، یادم باشد که می شود در میانِ اردی بهشت، از پاییز هم حرف زد. پاییزی که با بهار پیوسته ست. نه کم، که .... ها) من گواهی نامه ی ماشین ندارم. یعنی نشد داشته باشم. همان چهار باری که امتحان دادم و نشد و رهای اش کردم برای چند وقتی بس است! گواهی نامه ی موتور را هم افزون کنید بر نداشته ها. یکی می گفت، ارزش آدم ها به نداشته های شان است. بعید می دانم منظوراش از این نداشته های پیش گفته بوده باشد. هنوز تکمیل نیست.... بقیه اش را بعدن تکمیل می کنم....الآن حس اش نیست....
الف) به گمانم پسرک ها، وقتی قصد ازدواج می کنند بو می دهند. چیزی شبیه بوی عرق. اما نه از آن عرق هایی که مست و ملنگ می کند آدم را برای غفلت زده گی. و نه حتا مثلِ آن عرق هایی که تازه گی ها پدرم از کاشان برای مان آورد. نه حتاتر شبیه آن عرق هایی که حالا ام روز روی بدن مان نشسته ست و عرق سوزمان کرده و نمی گذارد درست و درمان راه برویم! چیزی شبیه بوی عرق هایی که خودِ آدم بداش نمی آید از آن ها. آدم ها(چه مرد، چه ....)، بعضِ وقت ها از بوی عرقِ خودشان بدشان نمی آید به گمانم. برای همین است که دیر به دیر هم می توانند بروند حمام. مخصوصن مردها که اگر ول شان کنی، ماهی یک بار می روند حمام. یعنی 12 بار در سال! دور نشویم. پسرک هایی که نیّت ازدواج می کنند، بو می دهند. چیزی شبیه بوی عرق، که فقط بعضی ها که شامه شان عادت دارد می توانند تشخیص اش بدهند. مادرها هم زودتر از همه می فهمند. زودتر تشخیص می دهند که گُِل پسرشان(!؟) چیزی اش شده است. مادرها زودتر می فهمند، چون عرق بیش تر به زیر پیراهن آدم می گیرد. مادرها هم موقع شست و شو و .... (تا تهِ ماجرا) ب) مادرم همیشه فحش می داد؛ به من، به سکینه، به حبیب. فقط سعید استثنا بود. آن هم فقط تا هفت ساله گی که رفت مدرسه. بعد او هم فحش خوراَش ملس شد. همه می گفتند، مادرم به پدر بزرگ اش رفته که وقتی من سه سال ام بود، مرد. پدر بزرگم خان زاده بود و .... پ) هنوز نیافته ام آن زنی را که از او خواهان فرزند باشم. «نیتچه» ت) من پرسش ام، پرسشِ از مفهومِ ازدواج است. تاریخ فلسفه ی غرب سراسر 2500 سال غفلت از مفهوم ازدواج است. من نه فیلسوف ام و نه داستان سرا. من راوی احساسات گمشده ای هستم که گاه برای این که فرصت ظهور پیدا کنند، لباس فلسفه بر تن می کنند و گاه لباس داستان. من تنها سعی می کنم، این احساسات را بیان کنم. کاری که هیچ کس انجام نداده است. یعنی کسی متوجه آن نبوده است تا بیان کند. ث) اقل مراتب سعادت این است که انسان یک دور فلسفه بداند. «امام خمینی(ره)»
الف) صندلیِ سبزِ شبستانِ تابستانیِ مدرسه ی عالی سپهسالارِ میدانِ بهارستانِ طهران. هر روز پنج عصر، آرام آرام با هم می رفتی و رویِ صندلیِ سبز می نشستیم. تو کنارِ من و من، کنارِ تو. تو از خودت می گفتی و من از، خودت. تو از خودت می حرفیدی و من از، خودت. روز نبود که بگذرد و صندلیِ سبز، حرف های تو و حرف های از تو را نشنود. فقط تو بود و تو. کم تر می شد حرفِ من به میان بیاید. همه اش حرفِ تو بود. حرفِ مسائلِ تو. حرفِ درسِ تو. حرفِ کارِ تو. حرفِ تو و تو و تو و .... حرفِ من اما، خیلی وقت است زده شده ست و فراموش شده ست؛ میانِ آن همه حرفِ تو. حرفی که زده شد و ماسیده شد و خودم هم، نشنیده گرفتم اش. نشنیدم و گذاشتم اش روی همان صندلیِ سبزِ شبستانِ تابستانی بماند. زیر آن همه داربست که آن جا نصب شده بود برای بازسازی شبستان. میان آن همه گرد و غباری که روی زمین نشسته بود. به تر دیدم، حرف های تو غبار را بشکافد و زده شود. حرف های من، هنوز هم برای خودم مهم نشدند تا برای تو بشوند.(رجوع به عکسِ پستِ قبل) ب) من مانده ام که این همه حرف را که می نویسند از کجا می آورند!؟! این همه حرفی که کتاب می شود و این همه حرفی که وب نوشت می شود و این همه حرفی که فیلم می شود و صدا و تصویر و .... این همه حرف، حرف نیستند به گمان ام. بعضِ شان شاید باشند. که می گیرد. اما خیلی شان حرف نیستند. ورّاجی اند. حرفِ چَپَندر قیچی اند. برای گذرانِ خاطره ها و فراموشیِ سختی هاست. برای خلاصی از یادآوری هاست. از تذکرها و اذکارها و ذکرها و .... ج) "بی وتن" آمد و خریدم اش. پنج هزار و پانصد تومانِ نا قابل. از انتشاراتِ لومپنِ نشر علم. راهرویِ پانزده، غرفه ی سوم. برای ام اما خاص ننمود. خیلی آشنا هم آمد به چشم. مخصوصن وقتی چند صفحه اش را خواندم و تورقی زدم. در دیدِ اول، خیلی شبیهِ کتابِ "شمایلِ مانا" بود که همان نشر علم چاپیده. کتابی که نویسنده اش معلوم نیست کیست! شاید هم معلوم شود؛ وقتی "بی وتن" را درست و درمان بخوانم.
ـ سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت. به حساب من هزار و سی صداش شاید خیلی مهم نباشد. اما هشتاد و هفت اش خیلی مهم است. مهم، یعنی این که من می شمارم اش. برای همین است که وقتی تاریخ می زنم، خیلی برایم مهم نیست که بنویسم: 1387 ؛ همان 87 هم کافی ست! ـ خواهرکم از زن بور می ترسد. همین ام شب بود که زن بوری آمد و او آرام آرام از کنار مادرم رد شد و تندی داخل اتاقِ خواب، زیر پتو جَست. خواهرکم می گفت که من دخترم و دخترها از این جور چیزها می ترسند دی گر. این را احتمالن مادرم تویِ گوش اش خوانده. واقعیت هم ندارد. توی خیابان هر روز ده ها و صدها دختر و دخترک و زن و زن واره می بینم که نه از زنِ بور می ترسند و نه از مردِ بور! بل، خوش شان هم می آید از مردِ بور! آن هم از آن خوش آمدن هایی که .... ملتفت هستید که!؟ ـ این پنج شنبه، نمایش گاهِ کتاب طهران در نمازخانه ی طهران برگزار می گردد. کتابِ "بی وتن"، نوشته ی رضا امیرخانی هم گفته اند روز دوم می آید. نشر علم آن را چاپیده و به گمانم نمایش گاه نرسیده، چاپ اول اش تمام شود. نشر لُمپنی است این نشر علمی. زیاد ازاش خوش ام نمی آید. اگر چه کتاب های خوبی هم دارد گاه، مثل "شمایل مانا" و "مخلوق". ـ هم راه ام را قطع کردم یک هفته. لذت بخش بود. ام روز دو باره روشن اش کردم. شاید دو باره قطع اش کردم. وقتی نیست، سکوت لذت بخشی وجود دارد. خیلی دغدغه ها کم می شود و آدمی وقت می کند فرصت کند! ـ خانه ای، ویلایی، کلبه ای اطراف طهران داشتید دریغ نکنید. لواسان، فشم، شمال یا هر جایی که لذت بخش و آرام باشد. خبر کنید تا بل این آخر هفته ها را کمی از این طهران دور باشیم و نفسی تازه کنی. پول اش هم می دهیم خدا وکیلی اگر ارزان حساب کنید.... ـ دلم برای حافظ خواندن تنگ شده است. اگر وقت بگذارد و عمر باقی باشد، ان شاء الله درست و حسابی می خوانم اش.
تبلیغات 

