تبلیغات
وب‌نوشت دنج - یك نفر دارد جیغ می‌زند. می‌شنوید؟
پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388  11:40 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ این‌ها و بعضی چیزهایی كه می‌نویسم، گاه خارج از معمولیاتِ عرفی‌ست و حرف‌هایی‌ست كه شاید برای برخی بی‌اهمیت و برای برخی دی‌گر مهم و برای برخی دی‌گر ....  . اصلن برای تو چه فرق می‌كند حرف‌های ِ من؟!!

 

ـ من از این مردم برخی اوقات تعجب‌م می‌گیرد. به چیزهایی می‌خندند كه اصلن خنده‌دار نیست و بر چیزهایی می‌گریند كه اصلن گریه‌آور نیست. بر چیز‌هایی مویه می‌كنند كه بهجت‌آور هستند و بر چیزهایی قهقهه می‌رانند كه اندوه‌ناك هستند. این موجوداتی كه دور و برمان نفس می‌كشند گاه خیلی عجیب و غریب می‌شوند برای‌م.

 

ـ خیلی از این آدمك‌ها و آدم‌نما‌ها هنوز چهار كلاس درس نخوانده‌اند، ملّا شده‌اند و در موردِ هر چیزی حرف می‌زنند. هر چیزی كه هنوز حتا در موردش یك كتب هم نخوانده‌اند و چهار تا سخن‌رانی نشنیده‌اند. مثلن در مورد احكام دینی حرف می‌زنند و ادعا می‌كنند فقیهی توانا هستند و حكم می‌دهند و معمولن زیر ِ این حكم دادن‌شان می‌زایند. آن هم دو قلو. وقتی هم كه می‌گویی داری اشتباه می‌كنی، باورشان نمی‌شود یا نمی‌خواهند باورشان بشود.

 

ـ صدای این روزها را دارم می‌شنوم. این روزها صداهای خاصی را می‌شنوم. قبل‌تر نشده بود صدای روزها را بشنوم. روزها صدای خاصی دارند كه درك‌ش سخت است. قبل‌تر یك چیزهایی .... بماند....

 

ـ یك نفر دارد جیغ می‌زند. می‌شنوید؟

 

ـ می‌دانی حكایت ِ من و تو چیست؟ می‌دانی حكایت ِ این فاصله‌ی شصت ثانیه‌ای را؟ دقت كرده‌ای چه قدر ما به هم نزدیكیم؟ كم‌تر از یك دقیقه! خیلی كم است؟ ما چه قدر با هم فاصله داریم؟ خیلی نزدیك؟ خیلی دور؟ شاید هم بسته‌گی دارد به .... بماند؛ ای بابا!

 

ـ راست‌ش نمی‌دانم این خوب است یا نه. اما من خیلی وقت‌ها حس می‌كنم روی زمین نیستم. یك جای ِ دی‌گری هستم. هپروت یا آسمان را نمی‌دانم. اما مطمئن هستم روی زمین قدم بر نمی‌دارم. این وقت‌هاست كه دل‌م می‌خواهد بنشینم و كمیل بخوانم. بنشینم و با بعضی‌ها اختلاط كنم. قدم بزنم و شعر بخوانم. اخوان بخوانم. نیچه بخوانم. كتاب‌های ِ خفن ِ فلسفی و عرفانی ورق بزنم. كتاب‌هایی كه نمی‌فهمم را بخوانم. این وقت‌ها را خیلی دوست دارم. خیلی خیلی زیاد.

 

ـ خیلی وقت بود منتظر بودم عید برسد و توی تعطیلات، به طورِ مفصلی بخواب‌م. عید آمد و نگذاشتند استراحت كنیم. به بهانه‌های مختلف نمی‌گذاشتند زنده‌گی‌ام آرام باشد. آرام‌ش داشته باشد. به بهانه‌ی عید دیدنی، به بهانه‌ی دور ِ هم بودن. به بهانه‌ی خوش‌گذشتن. این نگذاشتن‌ها را هم بگذارید كنار ِ یك نوع منع‌های دی‌گر از نی‌شابور و مشهد و غیره. هر چه بود نگذاشتند خسته‌گی از تن‌مان بیرون برود. هنوز خسته‌گی ‍ِ سال ِ پیش توی ِ تن‌مان مانده است و نمی‌دانیم چه‌گونه رفع‌ش كنیم.

 

ـ جدیدترها دارم دو باره‌ خیلی‌ها را می‌پسندم. شاید هم دارم خیلی‌ها را دوست می‌دارم. خیلی‌هایی كه موی ِ دماغ بودند و فقط، وقتی می‌شد باهاشان حرف زد كه دست به یقه‌شان بود، می‌شود پسندید. شاید هم بعدتر بشود حتا دوست‌شان داشت. ما كه بخیل نیستیم. بداریم خُـب!

 

ـ برادر، گوشت‌ِ برادرش را می‌خورد، اما استخوان‌ش را دور نمی‌اندازد. چطوری اخوی؟ دماغ‌ت چطور است؟

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد