شازدههای امروزی، لزومن شاهزاده و آقا زاده نیستند. پسركهایی
كه موی دماغ میشوند وقتی میبینند چهار تا كتاب بیشتر از آنها خاندهای و وقتی
میخاهند مثل ِتو با سوات(!) بشوند، میآیند و لیست ِ كتابهای كتاب خانهات را
مینویسند و میروند همهشان را از میدانِانقلاب، یكهو میخورند. پسركهایی كه
ناز پرودهاند و از كتابخانی، فقط همین خریدِ كتاب را فهمیدهاند. پسركهای سربه زیری كه وقتی دو تا كتاب میخانند و میخاهند
استدلالهایشان را در بحثی و جمعی اثبات كنند، رگ ِ گردنشان بیرون میزند و چپ و
راست، پا نوشت و پینوشت میدهند كه فلانی در فلان كتاب فلان حرف را زده است. پسركهای سر به زیری كه هر چه زور میزنند با سواد شوند، نمیتوانند
و آشفتهگی بر ایشان چیره میشود. فكر میكنند كتاب خریدن و كتاب خواندن خیلی میتواند
كمكشان كند. هنوز هم وقتی كسی میرسد به من و میپرسد چه كتابی بخانم،
اول كمی وامیمانم كه چه جوابی بدهم. بعد سعی میكنم كمی شوخی كنم تا دستم بیاید
طرفمان چند مرده حلاج است. اگر دیدم كه شازده نیست و میشود پیشنهادی داد برای
خواندن، كمی میحرفیم و بعدتر، اگر بلد باشم چیزی پیشنهاد میكند؛ تا برود و بخرد
و احتمالن هم نخواند! باید لبتاب بخرم. اینجوری نمیشه زندهگی كرد
تبلیغات 
