اینجا ایران است و
طهران و شمال ِ شهر. جایی كه یك روزی از
لحاظ مادّی با پایین شهر مقایسه میشد؛ اما اكنون گاه پایینشهریها، مایهدارتر
هستند از شمال ِ شهریها. اینجاها خیلی بد میشود گاهی. وقتی میروی بیرون نمیشود
نفس كشید از بس هوا كثیف است. خیلی بد میشود آنوقت. * نمیشود مغازهای پیدا
كرد كه آبانجیر بفروشد. مثل همان سالهای 69 و 70 كه پایین شهر بودیم و كنار كوچه
و خیابان بساط ِ آبانجیزی و آب آلبالوئی پهن بود و میشد با یك تومان ِ نا قابل یك كاسه آبانجیر خرید. اینجا اگر خیلی
دلت هوس كند، میتوانی پیتزای پپرونی بخوری یا آیس پك بخری؛ كه خییل هم خوشمزه
نیست نسبت به آن آبانجیرها. اینجا همه چیز را باید گران بخری. اگر چیزی گران
نباشد، حتمن چیز خوبی نیست. خیلی چیزها را اصلن گران میفروشند تا خریده شود؛
وگرنه آنقدر هم قیمتش نیست. * اینجا شمال شهر است و
هوا كثیف است. هوای نفسها خیلی پر است از كثافت. یاد قدیمترها به خیر. وقتی شب
بود و ماشین نبود و در راه مانده بودیم، به سرعت ماشینی پیدا میشد و سوارمان میكرد
و تا یك جایی میرساندمان. آخرش هم تا میآمدی پول بدهی میگفت صلوات بفرست. آدم
هم تعجب نمیكرد كه چرا پول نمیگیرد. اما الآن وضع فرق كرده است. خیلی باید وسط
باران صبر كنی تا كسی دلش بسوزد و برساندت تا جایی. بعدش هم به جای فلان مقدار
كرایهی آن مسیر، زیادتر بگیرد. اگر هم پول نگیرد تو تعجب كنی كه چرا پول نگرفته
است. * اینجا شمال شهر است و
هواهای كثیف دارند نفس میكشند. دخترك ِ شش ساله، آنقدر در مورد رابطهی جنسی
اطلاعات دارد كه همین الآن هم میتواند بدون كمكِ كسی باردار شود و بزاید. پسربچهی
نه ساله هنوز شاشش كف نكرده است، به اندازهی یك آدم بالغ در مورد همهی مسائل
اطلاعات دارد. دختركهای دبستانی روی دفترشان عكس یك قلب میكشند و تیری از درون
آن رد میكنند. * اینجا شمال شهر است و
بچهها به زور هم شده هفتهای چند بار میروند حمام. بچههای اینجا معنی خاك بازی
را نمیدانند و لذتش را هم نمیچشند هیچوقت. بچههای اینجا همیشه تمیز هستند و
بوی شامپو بدن میدهند. پسربچههای اینجا معنی رقابت و دعوا كردن را نمیدانند و
سوسول بار میآیند. دختربچههای اینجا نمیدانند كه چهقدر لذتبخش است وقتی كه
گوشهی كوچه با چادر ِ مامان، خانه درست شود و خاله بازی كرد. * اینجا شمال شهر است و
خیلیها دستشان توی شرتشان است. وقتی فكر میكنند، دستشان توی شرتشان است. وقتی
درس میخوانند، دستشان توی شرتشان است. وقتی رانندهگی میكنند، دستشان توی شرتشان
است. وقتی فیلم میبینند، دستشان توی شرتشان است. مثل غربیها. یك دستشان توی
شرتشان است و یك دستشان روی شكمشان و به لباسشان مینازند. "خورد و پوش و
لذت آغوش". یا به قول ِ آن فلانی :"حلق و دلق و جلق".
تبلیغات 
