تبلیغات
وب‌نوشت دنج - صیغه‌ی اخوت بین من و سیدمحمدحسین موسوی ‌فراز
دوشنبه 21 مرداد 1387  10:08 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 25 مهر 1387 07:29 ق.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

 (كوته‌نوشته‌هایی كه قرار است رویِ‌ هم، بلندترین متنِ‌ وب‌نوشت دنج شوند.)

***

سالِ‌ آخر كارشناسی بودم كه دانشگاه تبعیدم كرد به زاهدان! دلیل و چون و چرای‌اش بماند. شاید یك چیزهایی در حافظه‌ی "دنج" باشد كه اگر رجوع كنید بیابید. اما هر چه بود نتیجه‌اش این بود كه فاصله‌ی من با طهران می‌شد هزار و هشت‌صد كیلومتر. به زمان اگر محاسبه‌اش كنی، می‌شود بیست و چهار ساعت توی اتوبوس بنشینی. بعد از بیست و چهار ساعت مانده‌گی در اتوبوس، جدای از این‌كه استخوان‌هایت درد گرفته است و عضلاتت احتیاج به كشیدگی داشته باشند، ماتحتِ محترم یا محترمه نیز كپك زده است از بس روی صندلی اتوبوس بی‌حركت مانده است!

***

همان سال بود كه حال و هوای آسمانی شدن نیز به ما دست داده بود و می‌خاستیم با دخترِ آسمانی‌ای كه در مسیر زنده‌گی قرار گرفته بود، هم‌راه شویم.(دارم طرحِ داستان شدن‌اش را می‌نویسم. با اسمِ‌ اولیه‌: خانواده‌ی آقای آسمانی. داستان‌اش بیش از آن‌كه به كار من بیاید،‌ به كار دی‌گران خاهد آمد.)

***

سال هشتاد و پنج می‌شد كه ره‌سپارِ‌ زاهدان شدم. برای‌ام البت سخت بود این‌بار زاهدان رفتن. دل‌بسته‌گی‌هایی داشتم كه شاید خدا می‌خاست با دوری از طهران، آن‌ها را از من بستاند. هر چه بود، دل‌بسته‌گی‌ها كار را سخت‌تر می‌كرد و باعث می‌شد تا زاهدان بودن برای‌ام سخت‌تر باشد. در طهران، كارهایی داشتم كه با دور شدنِ از آن، به زمین می‌خورد. تازه با همسایه‌نویس نیز رفاقت‌مان گُل كرده بود و این دوری برای هر دومان سخت بود. هر چه بود، زاهدانی شدم. آخر هفته‌ها بود و تلفن و حرف زدن و دل دادن و دل ستاندن. پاییز كه گذشت و وقتی كه "نه" را از آقای آسمانی گرفتم، تنگی نفس و فكر‌های مغشوش باعث شد كه به طهران بیایم و با همسایه‌نویس دور حیاط مدرسه‌ی عالی قدم بزنیم و تصمیمی بگیریم كه كم‌تر در رابطه‌ای گرفته می‌شود. تصمیمی كه هم همسایه‌نویس می‌دانست و هم من.

***

از زمانی كه برای آن تصمیم تأمل جدی كردم و بلیتِ پرواز گرفتم و آمدم، به كل چند ساعت هم طول نكشید. یادداشت‌های دنج بعضِ‌ چیزها را نشان می‌دهد. مثلن در اینجا.

***

چند شب پیش از عید غدیر بود كه توی‌ حیاط و دورِ‌ حوضِ‌ بزرگ،‌ قدم زدیم و بعدش هم رفتیم روی پشتِ‌ بام. از بالای پشتِ بام،‌ طهران بود و دنج‌نویس و همسایه‌نویس كه داشت هم‌سایه می‌شد. وقت ندادم برای تصمیم. همسایه‌نویس بود كه گفت "از همان زمانی كه گفتی داری می‌آیی، می‌دانستم برای چه داری می‌آیی".

***

پس، همسایه‌نویس هم فكر كرده بود و نشانه‌ای ار رضایت، در رفتار و منش‌اش احساس می‌شد. نمی‌دانم از آن روز تا عید، چه قدر فاصله بود. اما هر چه بود، گذشت و ظهر روز عید غدیر دستِ راستش را با دست راستم فشردم و خاندم:

"و اخیتک فی الله و صافیتک فی الله و صافحتک فی الهه و عاهدت الله و ملائکته و کتبه و رسله و انبیائه و الائمة المعصومین علیهم السلام علی انی ان کنت من اهل الجنة و الشفاعة و اذن لی بان ادخل الجنة لا ادخلها الا و انت معی"

و " قَبِلتُ " گفت.

سپس گفتم: اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوه ما خلا الشفاعه و الدعاء و الزیارة....

***

و ما برادر شدیم و صیغه‌ی عقد اخوت جاری شده بود و قرار شده بود تا از هم‌دیگر سه چیز را دریغ نکنیم: شفاعت و دعا و زیارت را. هم‌دیگر را در آغوش فشردیم و حس کردیم چیزی شکل گرفته است که هر دومان از آن راضی هستیم. تمسک کرده بودیم به رفتار و منشِ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که در روز غدیر علی(علیه اسلام) را به برادری خویش برگزیده بود.

نهار را نیز نمی‌دانم به حساب کدام‌مان، کباب خوردیم. هر روز رابطه عمیق‌تر می‌شود و من و حسینِ هم‌سایه، نزدیک‌تر ....

***

شاید در این‌كه ما باید دست در دست هم دهیم و برادر شویم، عامل‌هایی نیز تاثیر گذاشت. هم‌چون رفتار تمسخر‌آلود آقای آسمانی و هم‌راهیِ من و هم‌سایه در كلاس زبان و ضربه‌ای كه از سرنوشت و دی‌گر مسائل خورده بودیم، بی‌تاثیر نبود. همه و همه دست در دست هم داده بودند تا سیدمحمدحسین موسوی‌فراز بشود برادر من.

***

پیش‌تر هم در وب‌نوشت دنج نوشته بودم كه برای دوستی و رفاقت پنج مرحله قائلم: آشنا، دوست،‌ رفیق، محبوب، معشوق. برای من و حسین نیز این مراحل طی شده بود. اما در آن عید غدیر، دوستی بدل شده بود به رفاقت و برادری، انتصابی اسلامی بود برای رابطه‌ی دوطرفه‌مان.

***

برای من مهم است كه با كسی كه رابطه دارم،‌ با او راحت باشم. با همسایه‌نویس نیز این‌گونه بود. با او راحت بودم و مسائلم را با او مطرح می‌كردم و او نیز،‌ گاهی. آن‌قدری را می‌گفت كه به نظرش لازم بود و دخیل در ارتباط و بعضِ چیزها را نمی‌گفت. هم‌چون كلاسی كه پنج‌شنبه‌ها در خیابان حافظ می‌رفت و خودآگاه آن را از من پنهان می‌كرد و همین پنهانی و پنهان كردن‌هاش، شاید، خیلی ناراحت‌ام می‌كرد و باعث می‌شد تا خیلی آن‌ْ‌ها به این فراموشی فكر كنم. من یاد گرفته‌ بودم كه به دوست‌هایم اعتماد كنم و هر چه را برای خودم می‌پسندم برای دوستان‌ام نیز بپسندم. برای همین بود كه وقتی كسی در رابطه‌اش، خیر را برای من نیز نمی‌خواست، ناراحت می‌شدم و منش‌اش را آدم‌گونه نمی‌دانستم. آدم‌گونه را از این باب گفتم كه بعضِ رفتارهای ما ربطِ‌مستقیم با دین ندارد و اگر دین هم نبود، خیرخواستن برای دی‌گری، در وجود ما بود.


(این متن را چون قرار است آرام آرام ویرایش و تكمیل كنم، ‌فعلن با همین هیأت می‌گذارم روی دنج و به مرور به آن اضافه می‌كنم.)
 

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد