تبلیغات
وب‌نوشت دنج - برو با فلانی فامیل شو
پنجشنبه 18 خرداد 1385  06:06 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 18 خرداد 1385 07:06 ق.ظ
نوع مطلب: ا - ز - د - و - ا - ج ،

بسم الله.

این رو گفتم كه پام اون ور گیر نباشه و خدا نیاد بگه با اسم من شروع نكردی. اما آخه هر كاری رو كه با بسم الله شروع نمی‌كنند. می‌كنند؟ آره كه می‌كنند. آدم می‌خواد خلاف كنه هم باید با خداش صادق باشه. بگه خداجون می‌دونم هستی. اما شتر دیدی ندیدی!

این دور و بری‌های ما دارن روی اعصاب تخیلی ما راه می‌رن باز. نمی‌دونم باید چی كار كنم. هی می‌آن و از ازدواج حرف می‌زنند و دل ما رو قلقلك می‌دن. آخه مرامتون رو شكر. این جوری كه جلوی آدم از دختر جماعت و ضعیفه جماعت می‌حرفید خوب آدم دلش قیلی ویلی می‌ره دیگه. بعد آدم مجبور می‌شه می‌ره و ازدواج می‌كنه و فاتحه! من حال و حوصله‌ی این دخترای نق نقو رو ندارم ها!!! (باور نكنید!) كه بیان هی بشینن جلوی آدم و بحرفن كه:

ـ سروش جونم!‌ بیا بریم با هم دیگه بیرون قدم بزنیم. (عُق)

ـ سروش جون! می‌ری برای صبحونه نونِ سنگك داغ بخر. (عمراً)

ـ سروشیِ من! من رو دوست داری؟ (وای .... دارم بالا می آرم)

ـ سروشِ .... (این جای خالی اسم خودش رو می‌گه!) ! دوست دارم! (من كه بالا آوردم.)

یا مثل بعضی‌ها می‌گن:

ـ حاج آقا !‌ حالتون خوبه كه ان شاء الله. (شكرا جزیلا)

ـ آقا !‌ شام میل دارید تا سفره رو پهن كنم؟ (جوووووووون)

ـ حضرت والا !‌ اجازه می‌دین یه زنگی به مادرم اینا بزنم؟ (نُچ .... خودشون می‌زنگن)

آره دیگه. من حال و حوصله‌ی این مسخره بازی ها و افه‌ها رو ندارم. من یه زن می‌خوام قُلدر!

ـ هو! پدر سوخته!‌ برو كهنه‌ی این بچه رو عوض كن دیگه. (نه! این خیلی بده!)

ـ سروش! زودی برو دو تا نون بخر و بیا!‌ (خیلی بد نیست .... اما بازم بَده)

ـ شام آماده‌ست ها! نیای سرد می‌شه (وا !!! خوب الآن كه رستورانیم. دیگه خبر دادن نداره كه!)

البته راستش رو بخواهید من از این جور دخترا خوشم نمی‌آد.

یه كسی رو می‌خوام كه دلش با من باشه. نه رئیسش باشم. نه رئیسم باشه. من شوهرش باشم و اون زنم. (ووی ... دلِِ‌ آدم غش می‌ره.)

البته همین نه ها! فرهنگ برام خیلی مهمه. اصلا شاید رفتم و از یه كشور دیگه زن گرفتم. (آرزو بر جوانان عیب نیست!) مثلا یه زنِ افغانی! .... نه!!! .... این خیلی ضایع‌ست .... یه زنِ ژاپنی .... نه. اینم از چشاش خوشم نمی‌آد .... می‌ترسم نتونم سفیدیِ چشم‌هاش رو ببینم .(عادت من رو كه تو نگاه كردن می‌دونید. قبلا گفته بودم. توی یه دونه از شطحیات‌ها)

زنِ اروپایی هم كه به كلاس كارِ ما نمی‌خوره .... زنِ عرب چی؟ شاید بدك نباشه. البته خطّه‌اش (همون كشورش!) مهمه. مثلا از این عرب‌های عربستان و این حرف‌ها اصلا خوشم نمی‌آد. اما مثلا از لبنانی‌ها یا یه چیزی تو اون مایه‌ها بدم نمی‌آد. (واه واه .... چه پر مدعا!)

اما شاید هم نه! شاید همین ایرانی‌های خودمون به‌تر باشن. مثلا یكی كه خونواده‌اش رو می‌شناسم. یكی كه مثل خودم فارسی بلده. مثل خودم دل داره. مثل من دلش كوچیكه .... مثل خودم تنهاست .... مثل خودم دیوونه‌ست .... مثل خودم گریه می‌كنه .... مثل خودم می‌خنده .... مثل خودم داد می‌زنه .... مثل خودم. مثل خودم . مثل خودم (دستمال بدم اشك‌هاتونن رو پاك كنید؟)

نمی‌دونم اصلا. دارم دوباره مزخرفات ردیف می‌كنم ها! اما من فعلا قصد ازدواج ندارم. یعنی هم قصد دارم، هم قصد ندارم. تا چی پیش بیاد. خدا نكشه این آدمی رو كه به ما پیشنهاد ازدواج داد. گفت برو و با فلانی ازدواج كن. برو با فلانی فامیل شو. برو .... . من نمی‌خوام فكرم رو مشغول كنم. شاید هم می‌خوام. تا چی پیش بیاد.

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد