تبلیغات
وب‌نوشت دنج
شنبه 16 شهریور 1387  10:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:50 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ من ایران را خیلی دوست دارم. همین خیابان‌های كثیف‌اش را كه كنارش می‌شود بطری‌های خالی نوشابه را به راحتی پیدا كرد. همین كوچه‌های تاریك و تنگِ طهران را كه وقتی بچه‌تر بودم توی جوب‌هایش‌ كرم پیدا می‌كردم. همین ساده‌گی و صمیمیت آدم‌هایش. همین كه وقتی تو را دوست دارند نمی‌توانند عكس العملی نشان دهند و در درون‌شان غوغایی می‌شود. همین كه دوست دارند هی آدم را ماچ كنند. همین كه دنبال بهانه می‌‌گردند تا به‌شان محبت شود. همین كه ....

ـ امروز وقتی داشتم می‌‌آدم سمت خانه،‌ چند نفر داشتند سی‌گار می‌‌كشیدند. بوی سی‌گار هوش از سرم برد.

ـ احساس می‌كنم مهمان هستم و میزبان خوبی دارم و مهمان خوبی نیستم!

ـ دخترها خیلی پاك‌اند. خیلی‌هایی را كه می‌بینم دوست‌شان دارم و محبت‌شان در دلم قرار می‌گیرد و دوست دارم چند كلامی حرف بزنم و حرف بزند و حرف بشنویم.

ـ حافظ را باز كردم، این آمد: از دیده خون دل همه بر روی ماه رود/ بر روی ما زد دیده چه گویم چه‌ها رود

ـ بروید و حافظ را باز كنید و آن غزل را بخوانید .... پیلیز!
 

   


نظرات()   
پنجشنبه 14 شهریور 1387  03:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:50 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ ارشد قبول شدم. این را وقتی فهمیدم كه با شماره‌ای كانكت شدم و كارنامه‌ی آزمون را دیدم. رشته‌ی تاریخ و تمدن ملل اسلامی، دانشگاه آزاد، واحد علوم و تحقیقات.

ـ كمی كسالت معنوی دارم. دعا كنید خدا شفا دهاد....

ـ ماه رمضان آمد. بی‌هیچ صبری تا كه آماده شویم. می‌ترسم، او بیاید و آماده نباشیم....

ـ اصلن دل به نوشتن و قلم نمی‌رود. توهم قلم كه ندارم بنشینم و بنویسم. باید بجوشد و خودش بیرون بیاید. وگرنه چهار خط جور كردن و نوشتن كه مسئله‌ای نیست.

ـ دلم می‌خواهد مقاله‌ای در مورد بحران محبت و عاطفه در ایران بنویسم. مسئله‌ای كه پیامدهایی هم‌چون كاهش علم‌آموزی، تمایل معنویت كاذب،‌ تمایل به س ك س، گوشه‌گیری و افسردگی و مسائلی از این دست را در پی می‌آورد.
 

   


نظرات()   
یکشنبه 3 شهریور 1387  01:08 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:51 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

سلام!

 * * *

گرم است؛ بدجوری گرم است؛ البته برای تهران گرم است، قم الان از این‌جا هم گرم‌تر است!

آیدا می‌گوید می‌گوید بیا برویم كنار آب‌نما آن‌جا خنك‌تر است.می رویم!

ساخت آب‌نمای بزرگ امیركبیر را دانشكده‌ی ما مطرح كرد و عمرانی‌ها زحمتش را كشیدند. انصافا هم شاه‌كاری شده است برای خودش!

از دروازه‌ی كاشی‌كاری شده‌ای كه بالایش نوشته شده: "صحن امیركبیر"، وارد محوطه‌ی بزرگی كه حوض آن جاست می‌شویم. امیر كبیر كجاست كه ببیند و افتخار كند؟!!! آب‌نما چند تكه است، بالا و پایین دارد فواره‌هایی هم دارد.

گرمای هوا بسیار بهتر از اطلاعیه‌های آموزشِ دانش‌گاه و گروه‌ها و انجمن‌ها، دانش‌جو‌ها را گرد هم آورده!

پسرها پاچه‌هایشان را بالا زده و روی هم آب می‌پاشند. نمی‌دانم چرا پاچه‌هایشان را بالا زدند؟ آخر سر تا پایشان خیس است!!!

بعضی قسمت‌ها هم دختر‌ها آرام لب حوض نشسته‌اند و پاهایشان داخل آب است و با هم صحبت می‌كنند. البته صحبت هایشان آرام نیست؛ خنده‌هایشان كمی ناآرام است!

آن‌ها كه كمی موقرترند گوشه و كنار محوطه داخل باغچه‌ها یا روی صندلی‌ها نشسته‌اند.

بعضی دختر‌ها با لچك‌های عاریه‌ای كه روی سر دارند خود را باد می‌زنند و كم كمك دكمه‌های مانتو‌های آستین كوتاهشان (!!!) هم باز می‌شود! دوستان مذكرشان هم عن قریب است كه همان تی‌شرت‌هایشان را نیز... !

من و آیدا روی یكی از صندلی‌ها می‌نشینیم. با خودم فكر می‌كنم. مردم آخر الزمان عقلشان بیش‌تر است؟! پس ...

دلم می‌خاهد چادرم را بكشم روی صورتم تا گرما و و نور مستقیم نسوزاندش! شاید هم به خاطر این كه دیگر چیزی را نبینم!

چادرم را پایین می‌كشم. روی صورتم می‌آید. حالا درون چادرم نشسته‌ام و اگر از بیرون نگاهم كنی فقط یك حجم مشكی را می‌بینی!

درون چادرم نشسته‌ام با خودم! به یاد چند سال پیش می‌افتم. دبیرستانی بودیم؛ من و زینب. عشقمان فیزیك بود! با پی‌گیری‌های مرضیه، مدرسه چند جلسه‌ای شهراد را برای تدریس فیزیك آورد. من و زینب تنها شاگردانش بودیم. شهراد همیشه پیراهن استین كوتاه می‌پوشید! خیلی سنگین و رنگین و مؤدب بود ولی آستین كوتاه می‌پوشید! و من و زینب با هم بحث می‌كردیم كه چه كنیم؟! سر كلاسش برویم یا نه!!!

آیدا چادر را از روی صورتم كنار می‌كشد : چی كار می‌كنی دختر؟ اون زیر سونا راه انداختی؟

نگاهم به آب‌نما و آدم‌هایش می‌افتد. دبیرستانی كه بودم همه می‌گفتند "دانش گاه دید آدم را باز می كند"!

آن‌ها شاید دقت نكرده بودند؛ این گرماست كه دید آدم را باز می‌كند! بله گرما! به خاطر همین است كه آفریقایی‌ها آن قدر چشمانشان درشت است! آن‌جا گرم است و دید مردم باز می‌شود!

برعكس ایسكسموها و سیبری‌نشین‌ها اصلا چشمانشان باز نمی‌شود! خب معلوم است چرا!

به آموزش دانش‌گاه می روم.

ـ  دانش‌جوی سال آخرم. بورسیه می‌خاهم!

مسئول آموزش با پوزخندی: حالا كجا تشریف می‌برید؟

ـ آلاسكا !!!

 

 

   


نظرات()   
شنبه 2 شهریور 1387  10:08 ق.ظ    ویرایش: شنبه 2 شهریور 1387 09:08 ق.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

دارد

 

بوی

 

پاییز

 

می‌آید!

 

(همین)

 

   


نظرات()   
دوشنبه 28 مرداد 1387  09:08 ق.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ همه چیز صدا دارد. دی‌وار،‌ در، آدم‌ها، ماشین، وب‌لاگ‌ها، متن‌های خودم، قلبم، این‌ كیبوردی كه دارم می‌زنم روی‌اش، زیر شلواری زرد رنگم كه دی‌روز ردش كردم به امان خدا، خط تایمز نیو رومن، و .... همه چیز!

ـ من سی‌گار نمی‌كشم. قلیان، نیز.

ـ آدم‌ها همه مشكوك‌اند؛ همه مهربان‌اند؛ همه كم دارند؛ همه نمی‌فهمند چه می‌گویند؛ همه دانش‌مندند؛ همه سوتی‌های خودشان را می‌گیرند؛ همه سی‌نما می‌روند؛ همه دنج را می‌خوانند؛ همه ....

ـ من تب دارم. تب یعنی دارم تاوان گناه می‌دهم. این خوب است. یعنی هنوز خدا مرا دوست دارد. مثل ام‌روز و دی‌روز كه روزه بودم و خدا گذاشت و دوست‌ام داشت.

ـ خاهركم امشب می‌گفت كه: "صدام نمرده است و خارج است. آمریكا مرده است!" این را از كجا فهمیده است، نمی‌دانم! خیلی حرف مهمی‌ست به گمان من.

ـ پسرك‌ها در ارتباط با دخترك‌ها دو حال دارند: یا دنبال روابط جنسی‌اند و یا دنبال روابط غیر جنسی. این یعنی پسران در ارتباط با دختران، دنبال ازدواج نیستند قطعن.

ـ خاهركم می‌‌گفت "چرا ما زن شدیم و مرد نشدیم؟!" گفتم: "چرا این رو می‌گی؟‌" گفت: "آخه گرمه و ما زن‌ها موهامون بلنده و گرم‌مون می‌‌شه!" (موهای‌‌اش آن‌قدرها هم بلند نیست ها! زنانه‌گی‌ می‌‌كند از همین بچه‌گی‌!)

ـ همه‌اش احساس می‌كنم یك چیزی شده است. یك چیزی یعنی این‌كه، اتفاق دارد می‌افتد. اتفاق هم یعنی، تبدّل. تبدّل هم یعنی "آن" نه "اینی".

ـ مخ‌ام دارد بزرگ می‌شود. مثل دست‌شویی‌ رفتن‌هایم كه زیاد شده است. مثل پولِ یك كیلو بادامی كه دارد و یك كیلو و صد گرم داد. مثل پولِ دو كیلوی انبه‌هایی كه دادم و دو كیلو و صد گرم داد....

   


نظرات()   
دوشنبه 21 مرداد 1387  10:08 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 25 مهر 1387 07:29 ق.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

 (كوته‌نوشته‌هایی كه قرار است رویِ‌ هم، بلندترین متنِ‌ وب‌نوشت دنج شوند.)

***

سالِ‌ آخر كارشناسی بودم كه دانشگاه تبعیدم كرد به زاهدان! دلیل و چون و چرای‌اش بماند. شاید یك چیزهایی در حافظه‌ی "دنج" باشد كه اگر رجوع كنید بیابید. اما هر چه بود نتیجه‌اش این بود كه فاصله‌ی من با طهران می‌شد هزار و هشت‌صد كیلومتر. به زمان اگر محاسبه‌اش كنی، می‌شود بیست و چهار ساعت توی اتوبوس بنشینی. بعد از بیست و چهار ساعت مانده‌گی در اتوبوس، جدای از این‌كه استخوان‌هایت درد گرفته است و عضلاتت احتیاج به كشیدگی داشته باشند، ماتحتِ محترم یا محترمه نیز كپك زده است از بس روی صندلی اتوبوس بی‌حركت مانده است!

***

همان سال بود كه حال و هوای آسمانی شدن نیز به ما دست داده بود و می‌خاستیم با دخترِ آسمانی‌ای كه در مسیر زنده‌گی قرار گرفته بود، هم‌راه شویم.(دارم طرحِ داستان شدن‌اش را می‌نویسم. با اسمِ‌ اولیه‌: خانواده‌ی آقای آسمانی. داستان‌اش بیش از آن‌كه به كار من بیاید،‌ به كار دی‌گران خاهد آمد.)

***

سال هشتاد و پنج می‌شد كه ره‌سپارِ‌ زاهدان شدم. برای‌ام البت سخت بود این‌بار زاهدان رفتن. دل‌بسته‌گی‌هایی داشتم كه شاید خدا می‌خاست با دوری از طهران، آن‌ها را از من بستاند. هر چه بود، دل‌بسته‌گی‌ها كار را سخت‌تر می‌كرد و باعث می‌شد تا زاهدان بودن برای‌ام سخت‌تر باشد. در طهران، كارهایی داشتم كه با دور شدنِ از آن، به زمین می‌خورد. تازه با همسایه‌نویس نیز رفاقت‌مان گُل كرده بود و این دوری برای هر دومان سخت بود. هر چه بود، زاهدانی شدم. آخر هفته‌ها بود و تلفن و حرف زدن و دل دادن و دل ستاندن. پاییز كه گذشت و وقتی كه "نه" را از آقای آسمانی گرفتم، تنگی نفس و فكر‌های مغشوش باعث شد كه به طهران بیایم و با همسایه‌نویس دور حیاط مدرسه‌ی عالی قدم بزنیم و تصمیمی بگیریم كه كم‌تر در رابطه‌ای گرفته می‌شود. تصمیمی كه هم همسایه‌نویس می‌دانست و هم من.

***

از زمانی كه برای آن تصمیم تأمل جدی كردم و بلیتِ پرواز گرفتم و آمدم، به كل چند ساعت هم طول نكشید. یادداشت‌های دنج بعضِ‌ چیزها را نشان می‌دهد. مثلن در اینجا.

***

چند شب پیش از عید غدیر بود كه توی‌ حیاط و دورِ‌ حوضِ‌ بزرگ،‌ قدم زدیم و بعدش هم رفتیم روی پشتِ‌ بام. از بالای پشتِ بام،‌ طهران بود و دنج‌نویس و همسایه‌نویس كه داشت هم‌سایه می‌شد. وقت ندادم برای تصمیم. همسایه‌نویس بود كه گفت "از همان زمانی كه گفتی داری می‌آیی، می‌دانستم برای چه داری می‌آیی".

***

پس، همسایه‌نویس هم فكر كرده بود و نشانه‌ای ار رضایت، در رفتار و منش‌اش احساس می‌شد. نمی‌دانم از آن روز تا عید، چه قدر فاصله بود. اما هر چه بود، گذشت و ظهر روز عید غدیر دستِ راستش را با دست راستم فشردم و خاندم:

"و اخیتک فی الله و صافیتک فی الله و صافحتک فی الهه و عاهدت الله و ملائکته و کتبه و رسله و انبیائه و الائمة المعصومین علیهم السلام علی انی ان کنت من اهل الجنة و الشفاعة و اذن لی بان ادخل الجنة لا ادخلها الا و انت معی"

و " قَبِلتُ " گفت.

سپس گفتم: اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوه ما خلا الشفاعه و الدعاء و الزیارة....

***

و ما برادر شدیم و صیغه‌ی عقد اخوت جاری شده بود و قرار شده بود تا از هم‌دیگر سه چیز را دریغ نکنیم: شفاعت و دعا و زیارت را. هم‌دیگر را در آغوش فشردیم و حس کردیم چیزی شکل گرفته است که هر دومان از آن راضی هستیم. تمسک کرده بودیم به رفتار و منشِ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که در روز غدیر علی(علیه اسلام) را به برادری خویش برگزیده بود.

نهار را نیز نمی‌دانم به حساب کدام‌مان، کباب خوردیم. هر روز رابطه عمیق‌تر می‌شود و من و حسینِ هم‌سایه، نزدیک‌تر ....

***

شاید در این‌كه ما باید دست در دست هم دهیم و برادر شویم، عامل‌هایی نیز تاثیر گذاشت. هم‌چون رفتار تمسخر‌آلود آقای آسمانی و هم‌راهیِ من و هم‌سایه در كلاس زبان و ضربه‌ای كه از سرنوشت و دی‌گر مسائل خورده بودیم، بی‌تاثیر نبود. همه و همه دست در دست هم داده بودند تا سیدمحمدحسین موسوی‌فراز بشود برادر من.

***

پیش‌تر هم در وب‌نوشت دنج نوشته بودم كه برای دوستی و رفاقت پنج مرحله قائلم: آشنا، دوست،‌ رفیق، محبوب، معشوق. برای من و حسین نیز این مراحل طی شده بود. اما در آن عید غدیر، دوستی بدل شده بود به رفاقت و برادری، انتصابی اسلامی بود برای رابطه‌ی دوطرفه‌مان.

***

برای من مهم است كه با كسی كه رابطه دارم،‌ با او راحت باشم. با همسایه‌نویس نیز این‌گونه بود. با او راحت بودم و مسائلم را با او مطرح می‌كردم و او نیز،‌ گاهی. آن‌قدری را می‌گفت كه به نظرش لازم بود و دخیل در ارتباط و بعضِ چیزها را نمی‌گفت. هم‌چون كلاسی كه پنج‌شنبه‌ها در خیابان حافظ می‌رفت و خودآگاه آن را از من پنهان می‌كرد و همین پنهانی و پنهان كردن‌هاش، شاید، خیلی ناراحت‌ام می‌كرد و باعث می‌شد تا خیلی آن‌ْ‌ها به این فراموشی فكر كنم. من یاد گرفته‌ بودم كه به دوست‌هایم اعتماد كنم و هر چه را برای خودم می‌پسندم برای دوستان‌ام نیز بپسندم. برای همین بود كه وقتی كسی در رابطه‌اش، خیر را برای من نیز نمی‌خواست، ناراحت می‌شدم و منش‌اش را آدم‌گونه نمی‌دانستم. آدم‌گونه را از این باب گفتم كه بعضِ رفتارهای ما ربطِ‌مستقیم با دین ندارد و اگر دین هم نبود، خیرخواستن برای دی‌گری، در وجود ما بود.


(این متن را چون قرار است آرام آرام ویرایش و تكمیل كنم، ‌فعلن با همین هیأت می‌گذارم روی دنج و به مرور به آن اضافه می‌كنم.)
 

   


نظرات()   
دوشنبه 21 مرداد 1387  10:08 ق.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

بعدتر نوشته می‌شود. فعلن حال‌اش نیست.

 
 

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد